تبلیغات
علاوه بر زندگی
چهارشنبه 10 اسفند 1390  02:20 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 10 اسفند 1390 03:08 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

توی بحث‌های انتخاباتی و دلیل آوردن‌های من برای رای ندادن، خیلی ازم سوال شد که «تو که به این حکومت مشکل داری و می‌گی باید عوض بشه از نظرت چه حکومتی خوبه؟» نمی‌دونم چرا همه می‌گفتند توی آمریکا دوتا حزب بیشتر نیست و فلان و... این حرف اونا منو واقعاً دلخور می‌کنه؛ بهشون می‌گفتم حکومت آمریکا یکی از حکومت‌هایه که من به شدت از تنفر دارم. تو اون کشور هم عدالت اصلا رعایت نمی‌شه!
من برای خودم یه شاخص دارم. برای هر حکومتی باید یه تعریف نظری وجود داشته باشه.
مثلا در جمهوری اسلامی ایده اینه «حرف، حرف خدا. تفصیر کنندش فقیه» و این شده پایه‌ی حکومت. من این ایده رو قبول ندارم. البته که همیشه امر، امر خدا هست؛ اما خود خدا نیست که امرش رو به ما بگه! تاریخ به ما نشون داده کسایی که واسط بین خدا و مردم هستند اصلا خوب عمل نمی‌کنند. اینجوری می‌شه که بستری می‌شه برای ظلم کردن و گردن خدا انداختن.
و اما نظریه من. خیلی ساده:
«هر انسانی دارای این آزادیه که هر کاری انجام بده (توجه کنید. «هر کاری» بدون هیچ قید و شرطی) و  عدالت برای همه به یک صورت وجود داره. همه‌ی انسان‌ها برابرند و در برابر حقی که دارند برای اونها عدل اجرا می‌شه. اما آزادی هر انسانی نباید به آزادی انسان دیگری را تجاوز کنه»
.
خوب براتون یک مثال می‌زنم که دوستش دارم. از جنبه‌های بسیار ساده‌ی جامعه‌ی انسانی مثال می‌زنم.
مثلاً در یک شهر ۲ دسته آدم داریم که یک گروه دوست دارند که لخت مادر زاد توی شهر رفت و آمد کنند و گروه دوم دوست دارند که همگی چادر و روبنده داشته باشند و رفت و آمد کنند.
در این مورد قانون چطور عمل می‌کنه؟
در اسلام گروهی که لخت می‌خان بیان بیرون اجازه ندارند، چون خدا این کار رو منع کرده. خواستن و نخواستن اون گروه تاثیری بر این امر نداره.
در دموکراسی( پیروزی اکثریت) رای می‌گیریند و هر گروهی بیشتر بودند اونا برنده می‌شند. اگه اونایی که دوست دارند لخت بیان بیرون بیشتر بودند. قانون رو طوری تعیین می‌کنند که همه بتونن لخت بیان بیرون و گروه دیگه هم همینطور برعکس
اما نظریه من میگه که هر دو گروه باید آزادی و عدالتشون رعایت بشه.
اما چطوری؟
در این شهر ما می‌تونیم ۳ جور خیابون داشته باشم. خیابون اول همه می‌تونند که لخت مادر زاد بیان بیرون و کسی نمی‌تونه بهشون گیر بده. در خیابون دوم همه می‌تونند با نقاب و روبنده بیان بیرون و کسی نمی‌تونه بهشون گیر بده. و در خیابون سوم هر کسی باید یه لباس مناسب بپوشه و بیرون بره؛ نمی‌تونید لخت باشید و نمی‌تونید روبنده بندازید.

به همین سادگی.
با یکی از دوستان به شدت سر این موضوع بحث داشتیم که ما نمی‌تونیم به همه این اختیار رو بدیم که هر کاری که می‌خان بکنند. و نظریه من اشکال داره. این مثال رو می‌زد:
«فرض می‌کنیم که یک چاله وجود داره و  یک فرد کور داره به سمت اون می‌ره (جامعه!) با دونستن اینکه شما اون چاله رو می‌بینید ولی اون فرد چاله رو نمی‌بینه»
در این مورد دوست من به خودش اجازه می‌داد که به اون فرد تذکر بده (ارشاد) و اون رو از وجود اون چاله آگاه کنه. تا اینجاش من هم کاملا موافق بودم. 
اختلاف ما اینجا بود که از نظر دوست من. من به به عنوان کسی که از وجود چاله آگاه هستم و اون فرد کور برام اهمیت داره حتی با سیلی زدن هم می‌تونم او رو از رفتن به اون طرف منصرف کنم!
اما من مخالف بودم.
من می‌گم شما حق ندارید نظر خودتون رو در هیچ شرایطی به هیچ فردی تهمیل کنید. مگر اینکه قراردادی رو قبلا هردو پذیرفته باشید.
حتی اگه اون فرد کور به سمت چاله بره و حتما بیفته و بمیره؛ شما حق ندارید اختیار این کار رو از اون بگیرید.
و حالا بحث دیگه!
اما روی این بحث داشتم که شما چطور می‌تونید اطمینان داشته باشید که شما چاله رو می‌بینید و اون فرد نمی‌بینه و چطور فکر می‌کنید اون فرد اشتباه می‌کنه و شما درست می‌گید؟ فرض کنیم که واقعا در اونجا چاله‌ای وجود نداره و شما بخاطر تصور وجود داشتن یک چاله در اونجا حق اون فرد بیچاره رو زیر پا می‌گذرید!!!
با کلی تلاش هردو به این توافق رسیدیم که دیدگاه ما هردو می‌تونه نسبی باشه و قطعی نیست. یعنی هردو امکان داره که درست بگیم و یا هردو امکان داره که اشتباه کرده باشیم. اما آیا هرکدوم از ما حق داره که دیگری رو مجبور کنه که کار مورد نظر مارو انجام بده؟
از نظر من. نه هرگز نمی‌تونه.
با فرض اینکه بالاخره یک حقیقت اصلی وجود داره که باید به اون اتکا کرد، خارج از اینکه آیا هرکدوممون بهش اعتقاد داریم یا نداریم. برای دیدن این حقیقت دوست من پیشنهاد می‌دادند که نفر سومی رو داور قرار بدیم و اون نفر سوم رو خداوند در نظر می‌گرفت چون خودش این دنیا رو ساخته و می‌دونه که واقعا اون چاله اونجا هست یا خیر.
اما من قبول نکردم.
به دوستم گفتم که خداوند. ممکنه خدایی که شما قبول دارید رو من قبول نداشته باشم! حالا خدای کدوممون باید داور بشه؟
جواب دوستم این بود که خداوند فقط یکیه فقط به اسامی گوناگونی صداش می‌کنند.
من می‌گم درسته. همینه حالا سوال اینجاست که اون خدارو به کدوم اسم باید توی این توافق صدا کنیم. اسمی که تو صداش می‌کنی یا اسمی که من صداش می‌کنم.
و خداوند خودش نیست که بین ما داوری کنه و ما چاره‌ای نداریم که کسانی رو بیاریم وسط که تفصیری از طرف خداوند به ما بدهند. که بنده اون کسان رو قبول ندارم.
پس می‌ریم سر خونه‌ی اول.
اما پیشنهاد من چی بود؟
اگه بحث قدرت رو کنار بگذاریم اینجوری می‌شه فکر کرد.
من می‌گم که با هم توافق می‌کنیم که هیچکدوممون از اون مسیر نریم و یا مثلا هرکی به اون نزدیکی رسید بدون اینکه فکر کنه بالاخره چاله هست یا نیست یک متری بپره!
اما باید با هم توافق کنیم، نکته اینجاست.
یا اینکه من از اون مسیر میرم و افتادنم توی چاله به خودم مربوطه و تو از اون صدمه‌ای نمی‌بینی. پس من می‌رم و تو نیا. اون موقع معلوم می‌شه که کدوممون درست می‌گیم.


   


نظرات()  
سه شنبه 9 اسفند 1390  03:14 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 9 اسفند 1390 03:32 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: فیلم ،

بالاخره چیزی که منتظرش بودیم به حقیقت پیوست. اصغر فرهادی و  فیلم زیبای «جدایی نادر از سیمین»  به چیزی که از نظر بنده حقشون بود رسیدند.
از صمیم قلب به همه‌ی ایرانی‌های سراسر جهان تبریک می‌گم.
احساس من به اسکار گرفتن این فیلم چیزی شاید کمی متفاوت باشه؛ شاید اگه این فیلم رو اینقدر دوست نداشتم اسکار گرفتنش برای زیاد هم فرقی نمی‌کرد، یا اگه فیلم نادرستی اسکار می‌گرفت از این اتفاق خیلی هم ناراحت می‌شدم. اما خوشحالم. خیلی هم خوشحالم
«جدایی نادر از سیمین» فیلمیه که میشه بهش افتخار کرد، در سینمایی که فیلم‌نامه‌های ضعیف دیگه صدای همه‌ی مارو در آورده بود این فیلم با فیلم‌نامه‌ی قدرتمندش آبروی سینمای مارو خرید.
فیلم رو بخاطر چیزی که داره بیان می‌کنه دوست دارم. واقعیت مردم ایران، «جدایی مردم ایران» دوست دارم.
تصویری که همیشه درباره‌ی مردم کشور در ذهن داشتم توی این فیلم دیدم. مردم بسیار خوب، بسیار آزاده و بسیار سرخورده و سردرگم؛ مردمی گم شده بین بایدها و نبایدها، بین انتخاب کردن ارزش‌ها، مردمی بریده و خسته.
مردمی جدا شده از خودشون.
تصویر این فیلم رو دوست دارم. خوشحالم که این فیلم اسکار گرفت چون می‌دونم اینطوری مردم خیلی بیشتری توی دنیا این فیلم رو می‌بینند و تصویر زیبایی رو در این فیلم هست از ما می‌بینند و مارو زیر تمام این پوست‌ها خواهند دید.
به همه‌ی ما تبریک. تبریک.

   


نظرات()  
سه شنبه 2 اسفند 1390  06:03 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

در دل اینجانب در اینجور موارد خیلی دور و درازه٬ باید صحبت رو کوتاه کرد.
در قانون ما اومده کسایی که بخان وارد مجلس بشوند باید دسته کم به چند چیز پایبند باشند.
بزارین خیلی واضح بگم: من با دینی بودن قانون اساسی و حکومت و ولایت فقیه مخالفم.

با اینکه سیستم حزبی مشکلات خودش رو داره این سیستم رو فعلا بیشتر ترجیح می‌دم تا بعداً چیزه بهتری درست کنیم. احزاب اسلام گرا هم می‌تونن وجود داشته باشند که کارهاشون رو با مشورت فقیه خودشون انجام می‌دن. اما اول باید اینقدر خوب باشند که دیده بشوند و بعد انتخاب بشوند. و اگر خوب کار نکردند؛ کنار خواهند رفت.

قبلاً گفته بودم که از نظر من نظام باید فقط «نظام» باشه٬ یعنی همون نظم دهنده؛ قانون اساسی باید مثل یک سیستم عامل عمل کنه و اجازه‌ی اجرا شدن نرم‌افزارهای مختلف رو که مورد نیاز کاربر هستند رو بده و تنها کارش ایجاد ارتباط کاربر با سخت افزارها و نرم‌افزارهای مختلف بده و مسلماً چندتا نرم‌افزار اساسی رو درون خودش داشته باشه!

به نظر من قانون اساسی باید فقط یه بستر رو برای جریان داشتن قدرت در دست افراد مختلف جامعه با سلیقه‌های مختلف ایجاد کنه و خودش چیز خاصی رو دیکته نکنه.
درست مثل موتور ماشین؛ شما وقتی قطعه‌ای روی یک ماشین نصب می‌کنید و استانداردهای لازم رو در نظر می‌گیرید. کاری به این ندارید که قطعه از جی ساخته شده٬ کی اونو ساخته و کجا ساخته شده و اعتقاداتش چیه! شما از اون قطعه انتظار دارید که کارش رو درست انجام بده. درست و درست.

من به چیزهایی که نماینده‌ها باید بهش پایبند باشند تا بتونن به مجلس راه پیدا کنند؛ اعتقاد ندارم(از نظر سیاسی) پس کسی در میون اونها پیدا نمی‌شه که نماینده‌ی من باشه.
پس من نمی‌تونم رای بدم؛ تا روزی که نماینده‌ی واقعیم بتونه بره مجلس.
به شما هم توصیه می‌کنم اگه مثل من هستید شما هم در انتخابات شرکت نکنید.
.
پی نوشت: مثلا ترکیه می‌تونه مثال خوبی باشه در مورد اینکه اگه خواستیم به احزاب اسلام‌گرا رای می‌دیم و جواب می‌گیریم. اما٬ فقط اگه خواستیم.

   


نظرات()  
سه شنبه 25 بهمن 1390  08:39 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 25 بهمن 1390 12:22 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: زندگی مثبت ،

ما یه روزی به دنیا اومدیم و یه روزی هم به سادگیه همون به دنیا اومدن از این دنیا می‌ریم.
سوال اینجاست که این وسط چه اتفاقی برای عمرمون میفته.
خیلی از ماها فقط عمرمون رو یه جوری به سر می‌کنیم. حتی گذر زمان رو هم احساس نمی‌کنیم! کار می‌کنیم و پول در می‌یاریم٬ چیزهایی رو که دوست داریم می‌خریم و می‌خوریم و می‌پوشیم٬ ازدواج می‌کنیم٬ پیر می‌شیم و می‌میریم!!
اما زندگی گذر عمر نیست.
«من نمی‌خواهیم زنده باشم؛ من می‌خواهیم زندگی کنم / والی!»
ما به این جهان نیومدیم که مثل مورچه‌های کارگر کار و کار کنیم و مثل گاو٬ شیر بدیم و بدیم و مثل الاق٬ بار بکشیم و بکشیم و پیر بشیم و بعد آخر سر ساده بمیریم. ما به این دنیا اومدیم که کشف کنیم. چیزهایی رو کشف کنیم که زندگی رو برامون می‌سازن.
ما باید یاد بگیریم دوست داشته باشیم٬ یاد بگیریم عاشق باشیم و عشق بورزیم٬ یاد بگیریم به دنبال چیزهایی که دوست داریم بریم٬ یاد بگیریم مفید باشیم٬ یاد بگیریم که در این دنیا نقش خودمون رو به خوبی ایفا بکنیم؛ نقشی از خوبی بر بوم دنیا بکشیم. باید یاد بگیریم هنرمند باشیم٬ باید تجربه کنیم٬ باید زیبایی‌های دنیا رو ببینیم و به دیگران نشونشون بدیم.
از همه مهم تر؛ ما باید زیبایی خلـــــق کنیم.
دوستان بیاید به زنده بودن اکتفا نکنیم؛ روزها خوب یا بد می‌گذرند ولی چیزی که برای ما باقی می‌مونه عشقیه که در طول سالیان عمر در خودمون جمع کردیم.
ورزش کنید٬ با هنر خلق کنید٬ کار کنید٬ تولید کنید٬ سفر کنید٬ بخورید٬ ببینید٬ بشناسید٬ لذت ببرید٬ عــــــــــاشق باشید.
.
«زندگی خیلی کوتاهه؛ بیاید عرضش رو بیشتر کنیم»

پی نوشت: ولنتاین و سپندار رو به همه‌ی هم‌وطنانم تبریک می‌گم.

   


نظرات()  
یکشنبه 23 بهمن 1390  10:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

بازم مثل همیشه شاهد یه خریت جدید هستیم که اون بسته شدن دسترسی به بروتکل HTTPS هستش. تمامی سرویس‌هایی که از این پروتکل استفاده می‌کنند از دسترس خارج شدند. سرویس‌های ایمیل YAHOO و GMAIL و... به همین دلیل از دسترس خارج شدند.
.
به نظر شما چرا؟
خوب دلیلش معلومه دیگه گفتن نداره.
کردهای همشری ما یه ضرب المثل دارند که خیلی به این داستان ما ربط داره:

«چو هلگری سگ دز دیارَ»

«چوب که برداری سگ دزد معلومه کدومه»

   


نظرات()  
چهارشنبه 19 بهمن 1390  09:17 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

فقط چند روز دیگه به ۲۲ بهمن ماه مونده؛ روزی که راهپیمایی برگزار می‌شه و مردم میریزن توی خیابان‌ها و شعار می‌دن!
من با این روز کلاً مشکل دارم اما می‌خام راجع به یه چیزه دیگه حرف بزنم. در مورد راهپیمایی در این روز
کاش مردم ما یکم کتاب می‌خوندن٬ یا دست‌کم کتابهای مربوط به کسانی رو می‌خوندن که فکر می‌کنن خیلی بهشون ارادت دارند؛ ولی افسوس و هزار افسوس که نه تنها نمی‌خونن٬ بلکه نمی‌دونند. نمی‌فهمند.
کاش مردم ما یه کم «قرآن» رو درست می‌خوندن؛ کاش «نهج البلاغه» می‌خوندن. اما افسوس.
من با این راهپیمایی مخالفم. با هرگونه رفتاری که باعث بشه حکومت‌های هر مملکتی از اون به نفع خودشون استفاده کنند به شدت مخالفم.
هر کاری که بعث بشه که حتی یه ذره در ذهن رهبرهای هر مملکتی اطمینان خاطر ایجاد بشه مخالفم.
باید سردمداران مملکت‌ها همیشه در اظطراب باشند. باید از مردم بترسند. باعت از قدرت٬ دانایی و فهم مردم بترسند. از این بترسند که مردم هر لحظه اونارو از جایگاهشون بیارن پایین. هر لحظه دنبال راضی کردن مردم باشند.
وای بر مردمی که مثل زامبی‌های بدون روح می‌ریزن توی خیابون و شان خودشون رو زیر سوال می‌برن
هرگونه حرکت حمایتی از یک حکومت در هرجای دنیا که باشه از نظر من مردوده چون باعث بیچارگی اون مردم میشه.
.
همیشه یادمون باشه اگه خودمون برای خودمون شخصیت قائل نشیم هیچکس برای ما شخصیت قائل نخواهد شد.
مخصوصاً..... مخصوصاً قدرتمندان. مخصوصاً توی ایران( از روی تجربه می‌گم)

   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  04:24 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: لایف‌استایل ،

تا حالا به زمان فکر کردین؟
به گذر زمان٬ به مفهوم زمان٬ به متغییر بودن زمان٬ به «یی مساوی ام سی دو» فکر کردین!!؟
عمر ما خیلی کوتاهه. خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر خیلی چیزهای این دنیا؛ کوتاه در مقابل عمر درختا٬ خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر سنگ‌ها٬ بی‌نهایت کوتاه در مقابل عمر زمین٬ عمر کهکشان٬ عمر جهان٬ عمر جنتی(ن.م)!!!
یا اینکه عمر ما چقدر درازه. خیلی دراز تر از عمر یه مرغ مگس‌خوار٬ خیلی خیلی دراز تر از عمر یه پروانه٬ بی‌نهایت دراز تر از عمر یک حباب!٬ دراز تر از عمر یک ذره‌ی نوترونی
بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه من مثلا یه پروانه بودم که همه‌ی عمرم یکسال می‌شد. روزهای زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بودن؟ یه اگه یه درخت سکویا بودم که عمرم چهارهزار سال می‌شد. روزهی زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بود؟
این روزها به این فکر می‌کنم که عمر من خیلی کوتاه٬ خیلی کوتاه برای این همه کاری که توی دنیا هست که می‌تونم انجام بدم ولی نمی‌رسم که انجام بدم. برای این همه عشقی که پخش شده توی دنیا ولی نمی‌تونم به اندازه‌ی کافی بردارم. ۱۰۰ سال خیلی کمه. خیلی کمه واسه‌ی دیدن دیدنی‌ها٬ واسه یاد گرفتن٬ واسه احساس کردن. واسه کشف کردن دنیا.
و چقدر زود می‌گزره این عمر ما اصلا نفهمیدم که امسال چطوری گذشت٬ یا سال قبلیش٬‌ یا ۲۳ سالی که گذشت. فقط اینو فهمیدم که اگه یه طرفین وسطین بگیرم جواب معادله همش مثل یه گرز توی سرم می‌زنه که وقت نداری سجاد. وقت خیلی کمه.
هنوز با کایت پرواز نکردی٬ هنوز قواصی نکردی٬ هنوز از اورست بالا نرفتی٬ یه دل سیر خاویار نخوردی٬ هنوز تیکه‌ی گمشدت رو پیدا نکردی٬ هنوز تما فستیوال‌های موسیقی دنیا رو نرفتی٬ هنوز اقیانوس رو با قایق نگشتی٬ هنوز.... هنوز برای هیچکدوم از اینا به اندازه‌ی کافی پول جمع نکردی.
من به زمان خیلی بیشتری احتیاج دارم. تا ابدیت خودم رو بسازم.
.
.
بیست سال دیگر شما از کارهایی که انجام نداده‌اید بیشتر ناامید خواهید بود تا از کارهایی که انجام داده‌اید. بنابراین قلابها را باز کنید. از لنگرگاه امن دور شوید. بادبانها را در مقابل باد قرار دهید. سیاحت کنید. رویا ببینید و اکتشاف کنید. «مارک تواین»


   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  03:58 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: موسیقی ،

این روزها دوست جدید من این آهنگ شده. البته به همه‌ی دوستان قدیمی و جدید وفاداریما

David Guetta & Sia - Titanium

ادامه مطلب   


نظرات()  
یکشنبه 9 بهمن 1390  03:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 بهمن 1390 04:02 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

کنار مغازه‌ی ما یه فالگیر هست که می‌گن توی کرمانشاه حرف نداره؛ با شمع فال می‌گیره! واسه‌ی هر فال ۶ تومن.
از بد ماجرا فقط خانومارو راه می‌‌ده!
منو بیچاره کرده این خانوم فالگیر. از کدوم نظر؟ الان می‌گم!
چنان خانوم‌هایی (در حد بودنسلیگا بعضی وقتا لیگ بین سیاره‌ای هم داریم) میان با ماشین‌های مدل بالا و تیپ و قد هیکل و آرایشِ صلوات واجب؛ به این خانوم فالگیر سر می‌زنن که من ۸۰ ٪ موارد با سر می‌رم توی مونیتور ۱۰٪ موارد تشنج می‌کنم و کارم به آب قند و اینا می‌کشته و ۱۰٪ موارد شب رو توی بیمارستان باید زیر سرم به سر ببرم!!!
پلاک‌های مختلفی هم می‌بینم که بهش سر می‌زنن. پلاک تهرن٬ کرج ...
ماشین‌های مختلفی هم هستن. زانتیا٬ 206 ٬ پرادو٬ ماکسیما٬ و یه عالمه ماشینه دیگه که من حظور ذهن ندارم!
من با این خانوم‌ها مشکل دارم. خیلی هم مشکل دارم!
آخه خواهر من٬ همشهری٬ هم وطن٬ انسان
شما با این همه حُسن و پول و ماشین و... چرا باید بیای بری فال بگیری؟
چرا باید اینهمه سطحی باشی؟
همیشه دیدنشون عصبیم می‌کنه؛ با خودم می‌گم ببین خدا به کیا پول می‌ده که چجوری خرجش کنن!!
به خدا اگه یکم فکر می‌کردید٬ یکم جای ظاهرتون به فهم شعور و درکتون می‌رسیدید. خوشبخت بودید. خوشبخت.
به قول داداشم برای همتون آرزوی شفا می‌کنم.
.
پی نوشت: یه روز توی خونه بحث همین خانوم‌های خوشگل موشگل بود و منم داشتم از مشتری‌های همین خانوم فالگیر تعریف می‌کردم که از جَمالات هیکلات چیزی کم ندارند. عمه‌م بهم به شوخی می‌گفت: «ناقلا اونجا خوب یکی واسه خودت پیدا کن از اون خوباش» و منم ناخودآگاه به شوخی گفتم: «عمه جون من همشون رو دوست داشتم اگه به فال اعتقاد نداشتن!» فکر کنم عمه‌م توی شلوغی نشنید. بعد عمه جون می‌گفت که سجاد دیگه داره سر و گوشش می‌جُنبه زود براش دستی بالا بزنید. آبجی در جواب به عمه می‌گفت: « نشنیدی چی می‌گه؟! می‌گه اگه به فال اعتقاد نداشتن همشونو دوست داشتم!»

   


نظرات()  
پنجشنبه 6 بهمن 1390  04:16 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 6 بهمن 1390 04:57 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: موسیقی ،

چند روزی هست که حتی یک لحظه رو هم بدون گوش دادن به این آهنگ نگذروندم.

30 second to mars - Hurricane Feat. Kanye West


متن آهنگ در ادامه‌ی مطلب

ادامه مطلب   


نظرات()  
دوشنبه 3 بهمن 1390  10:37 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 3 بهمن 1390 11:00 ق.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: مالی و اقتصادی ،

برای چندمین دهه‌ی متوالی است که ارزش ریال سقوط می‌کند. بله درست فهمیدید؛ این چند هفته‌ای که ارزش پول ملی دیگر از سراشیبی پایین نمیرود و بدون چتر نجات سقوط آزادش را در یک در‌ه‌ی بی انتها آغاز کرده است تمام داستان سقوط ارزش پول ملی ما نیست.

تمامی نمودارهای اقتصادی در بیش از ۳۰ سال گذشته نرخ کاهش ارزش پول ملی را به ما نشان می‌دهد. در بعضی سال‌ها در سراشیبی کم و در بعضی  زمانها مثل الان در یک  سقوط وحشتناک.

امروز نمودار نرخ ارز را در سایت بانک مرکزی بررسی می‌کردم که سال ۸۱ بدترین این سقوط‌های آزاد این سالها بود؛ البته نه بدتر از سقوط آزاد این روزهای ما! در آن سال ارزش پول ملی چیزی نزدیک به ۵۰۰ ٪ کاهش پیدا کرد.  دلار از حدود ۱۴۰ تومان به حدود ۷۶۰ تومان افزایش یافت و پوند از حدود ۲۱۰ تومان به حدود ۱۲۵۰ تومان افزایش یافت.

بعد از این سقوط چنان دست و پا و سر و گردنش شکست که هیچوقت دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد! و یک قدم هم ز این سراشیبی بالا برود!

حالا هر دلیلی که می‌خواهد داشته باشد. تورم زیاد در کشور٬ تحریم‌ها٬ سیاست‌های بسیار درست اقتصادی! ریال دیگر ارزش خود را از دست داده بود.

 

حالا این کاهش ارزش ریال یعنی چه؟

اگر امروز قیمت یک تخم مرغ ۱۰۰ تومان باشد؛ من با داشتن ۱۰۰۰ تومان می‌توانم ۱۰ عدد تخم مرغ بخرم. حالا اگر به هر دلیلی که اصلا هم برای شکم گرسنه‌ی بنده مهم نیست قیمت یک عدد تخم مرغ به ۲۰۰ تومان افزایش یابد من با داشتن همان ۱۰۰۰ تومان می‌توانم فقط ۵ تخم مرغ بخرم!

این یعنی اینکه با این تغییرات ارزش ۱۰۰۰ تومان من ۵۰٪ کاهش داشته است. و با اینکه تخم مرغ همان تخم مرغ قبلی است و شکم من همان شکم قبلی و پول من همان پولی قبلی است٬ من ۵۰ ٪ گرسنه تر هستم!

 

چرا این بازار آشفته ایجاد شده است؟(راه چاره‌‌ی محتمل!)

در این آشفته بازار سقوط آزاد ارزش پول مردم به این فکر می‌کنند که اگر همان ۱۰۰۰ تومن خود را که در مثلا در بانک دارند اگر همانجا بگذارند خاک بخورد وقتی بیرون بکشند دیگر ۲ عدد تخم مرغ هم برای آنها نمی‌خرد! پس باید به فکر راه چاره‌ای باشد.

راه چاره به این شرح است که پول را باید از بانک در آورد و با آن تخم مرغی خرید که فاسد نشود! و بجای معامله با پول بی‌ارزش از همان تخم مرغی که فاسد نمی‌شد بصورت پایاپای(کالا به کالا) استفاده کند.

که در اینجا آن تخم مرغ فاسد نشدنی ما همان طلا و یا ارز است.

۱۰۰۰= ۱ دلار = ۵ تخم مرغ

پس از گذشت زمان کافی!! (در اینجا خیلی کوتاه)

۱۰۰۰= ۰.۵ دلار = ۲ تخم مرغ

اما ۱ دلار = ۵ تخم مرغ

پس آن کسی که وقتی ۱۰۰۰ تومان ۵ تخم مرغ ارزش داشت با پولش دلار خرید. الان می‌تواند ۲ تخم مرغ با پولش بخرد. اما آن کسی که آن زمان با پولش دلار خرید می‌تواند با فروز ۱ دلارش به قیمت مثلا ۱۷۰۰ تومان همان ۵ تخم مرغ قبلی را بخرد!

خوب این یعنی اینکه همه‌ی مردم از ترس همین ماجرا شروع کردند به خریدن دلار و سکه و قیمت هردو به شدت افزایش یافت.

دولت کاری از دستش بر نمی‌آمد. شروع کرد به بلف زدن که ما بیش از اندازه ذخایر ارزی داریم و به بازار تزریق می‌کنیم. و این کار را کرد اما مردم دیگر ریال را نمی‌خواستند! و تا آنجایی که توانستند دلار خریدند و خریدند تا تمام شد! و باز هم ارزش ریال کاهش پیدا کرد.

قیمت همه چیز افزایش پیدا کرده و تورم به شدت زیاد شده است. پولی که در دست ما بود الان دیگر ارزش هفته‌ی پیش را ندارد و ما گرسنه‌تر شده‌ایم.

دولت برای شکستن این دومینو باید مقدار خیلی زیادی ارز و طلا وارد بازار کند تا بتواند این ماجرا را کنترل کند٬ اما دولت با هفته‌ای کردن تعیین قیمت پی‌فروش طلا به همه نشان داد که اینچنین قدرتی ندارد؛ و هرچقدر هم که این کار را به تاخیر بیندازد ارزش ریال بیشتر کاهش پیدا می‌کند.

اگر دولت در آینده بتواند ارزش ریال را بالاخره بعد از ساختن بمب اتمی و عرضه تمامی خیره‌ی ارزی و پایان جنگ سوم خلیج فارس کنترل کند؛ هرگز نخواهد توانست ارزش ریال را تغییر داده و آن را افزایش دهد (چه جوکی) و در این وانفسا هرکسی که هرچه زودتر با پولش یک چیز فاسد نشدنی خرید قافیه را فقط کمی نباخته است.

پی نوشت: دیشب با داداشم بحث بود که بدبخت می‌شیم یا نه٬ اون می‌گفت که اینا همش سیاسته تا نقدینگی مردم رو جمع کنه و بعدا حباب که ترکید همه چیز ارزون می‌شه و اینها همش سیاست دولته ایرانه و اینکه دولت ایران خیلی خفتنه و استکبار جهانی رو به زانو در آورده و فعلا می‌خاد بازی کنه (نه بابا؟ از خنده کبود پشتک می‌زدم!) ولی من باهاش شرط بستم که هرگز قیمت‌ها پایین نمیاد چون دولت قدرت و ابزار این کار رو در اختیار نداره و مردم به اندازه‌ی کافی ترسیدن که گند بزنن به همه چیز.

پی نوشت ۲: من اگه جای شما بودم زودتر یه چیز فاسد نشدنی‌ای می‌خریدم؛ خونه‌ای٬ زمینی٬ ماشینی٬ طلایی٬ دلاری٬ چیزی....

 

   


نظرات()  
شنبه 1 بهمن 1390  04:46 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

داشتم به این به ماجراهای این‌همه گرون شدن دلار عزیز فکر می‌کردم؛ سر رشته افکارم به تصاویر مشاهیر آمریکا کشیده شد که تصویرشون رو روی دلار می‌تونید ببینید.
به پول‌های رایج دنیا فکر می‌کردم که تصاویر چه چیزهایی و یا چه کسانی روی اون اسکناس‌ها هست؟
به این فکر کردم که روی اسکناس‌های ما چه چیزهایی هست؟
و یه ایده به ذهنم رسید٬ این عکس رو درست کردم!
شما می‌تونید در این تصویر از اسکناس عزیز ما!! همه‌ی مشاهیر ایران زمین رو ببینید.

   


نظرات()  
شنبه 1 بهمن 1390  10:31 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

این چند وقته توی امتحانات بودم. همه‌ی تلاشم رو می‌کردم که درسی رو نیفتم؛ چون در غیر این صورت مجبور می‌شدم یک ترم دیگه توی عقب بیفتم و پایان تحصیلم موکول میشد به تابستون ۹۱.
امتحانات قبلی رو خوب دادم ولی روز  امتحان‌های امروز واقعا بد بود. ۲ عدد امتحان ۳ واحدی همزمان در یک ساعت داشتم. روز ۴ شنبه مادربزرگم به رحمت خدا رفته بود٬ من تمام روزهای ۵ شنبه و جمعه رو توی مراسم بودم. اینجوری بود که هیچی نخوندم و این در حالی بود که از قبل هم هیچ مطالعه‌ای انجام نداده بودم.
بخاطر دایی کوچیکم(بیشتر از همه مادر اون بود تا بقیه) که واقعا دوستش دارم و حق گردن ما و من داره٬ با اینکه می‌دونستم اینجوری می‌شه مجبور شدم انتخاب کنم٬ و الانم از انتخابم ناراضی نیستم.
فقط می‌خاستم به خودم یادآوری کنم که زندگی چه بازی‌های عجیبی داره٬ اینجور مواقعه که تازه می‌فهمیم که هرقدر هم برنامه‌ریزی کنیم باز هم نمیشه برای خیلی چیزها هیچ احتمالی قائل شد.
ساده‌ترینش که کنار همه‌ی ماست. مرگه
خدا مادر بزرگم رو رحمت کنه. با اینکه زیاد هم دوستش نداشتم و دلم ازش پر بود امیدوارم که خدا رحتش کنه و بهشت جاش باشه.

   


نظرات()  
شنبه 24 دی 1390  02:14 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

همه ی ما “کک” ها (kak) را می شناسیم. موجوداتی که از خون میزبانان خود می خورند و در آنجا خانه ای می سازند و چه ناجوانمردانه می روند. مثل تعدادی از مردمان این جهان! آنچنان می پرند صدها برابر اندازه ی خود. به گونه ای بلند که اگر یک انسان بخواهد مانند آنها بپرد باید طول یک زمین فوتبال را به راحتی پرش کند!!

وقتی که انسان ها می خواهند کک ها را رام کنند. آنها را درون ظرف هایی قرار می دهند ولی کک ها آنقدر بلند می پرند که از آن ظرف ها به راحتی خارج می شوند و فرار می کنند. ولی راه حل کجاست؟

رام کنندگان این کک ها خروجی این ظرف را می بندند. تا کک ها بیرون نپرند. کک های بخت برگشته وقتی که پرش می کنند به شدت به سقف زندان خود برخورد می کنند. بارها تلاش می کنند ولی باز هم آن سقف همانجاست! پس از مدتی کک های داستان ما می پرند ولی به اندازه ای که دیگر به آن سقف برخورد نمی کنند. یاد می گیرند که تا چه حدی باید بپرند. اندازه ای محدود برای پریدن خود تعیین می کنند. ولی همواره می پرند.

هم اکنون رام کنندگان کک ها در ظرف را برمی دارند. دیگر سقفی وجود ندارد. ولی کک ها دیگر از ظرف به بیرون نمی پرند. سقفی وجود ندارد. ولی کک ها نمی توانند خود را آزاد کنند!

کک های بخت برگشته ی قصه ی ما گمان می برند که سقفی برای محدود کردن آنها وجود دارد.ولی ندارد! و همین دروغ است که باعث می شود که آنها برای همیشه زندانی باقی بمانند. سقفی از دروغ.

   


نظرات()  
شنبه 24 دی 1390  01:59 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

وقتی که کسی به شما دروغ می گوید چه احساسی دارید؟ به چه فکر می کنید؟ چه واکنشی در برابر دروغ گویی او انجام می دهید؟ آیا اورا رسوا می کنید؟

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای. از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تورا باور کنم.

فردریش نیچه

   


نظرات()  

علاوه بر زندگی