تبلیغات
علاوه بر زندگی
دوشنبه 19 دی 1390  04:09 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آموخته‌ام که
دیروز همان فردا٬ امروز همان دیروز است؛ اگر تو همان کسی باشی که دیروز بودی.
.
پی‌نوشت: جایی خوندم که «دیوانه» به کسی میگن که: «همیشه یک کاره ثابت رو انجام می‌ده و انتظار نتیجه‌ای متفاوت رو داره!»

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:08 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

شدم مثل آدمی که نه راه پَس داره نه راه پیش
نه دل رفتن داره٬ نه دل موندن
نه می‌دونه که چی می‌خاد٬ نه می‌دونه چی نمی‌خاد
خوب که فکر می‌کنم می‌بینم همه‌ی ما آدما یک روزی به اینجایی که من هستم می‌رسیم٬ خیلی‌ها رسیدن به اینجا و خیلی‌ها توی راهن تا برسن
۱ ماه پیش هدف زندگی من این بود؛ یه شغل آبرومند دست و پا کنم با در‌آمد مناسب تا بتونم شرایط ازدواجم رو با دختری که دوستش داشتم رو فراهم کنم و با هم بریم زیر یک سقف٬ اما الان دیگه اون رفته و من موندم با زندگیم.
راستش هیچوقت تا همین شش یا هفت ماه پیش٬ حتی یکبارم توی عمرم به ازدواج فکر نکرده بودم٬ دسته کم زودتر از سی یا سی و پنج سالگی. اما چرخ زمونه مارو به اینجا رسوند که زندگیم رو عوض کنم؛ هدفم رو عوض کنم٬ زندگیم رو عوض کنیم.
همین عوض کردن‌ها بزرگترین اشتباه زندگی من بود.
انسانی که بخاطر دیگری خودش رو عوض کنه٬ دیگه اون انسای نیست که همون دیگری قبلا می‌شناخته! شاید چیزی که الان شدی٬ اونی نباشه که دیگری بخاد! و یا دوستش داشته باشه! 
بیایم خومون باشیم٬ مسیر خودمون رو داشته باشیم٬ وقتی که در مسیری قرار می‌گیریم٬ همراهانمون رو پیدا می‌کنیم؛ کسانی که مسیرشون از ما جداست از ما جدا خواهند شد.
پشیمان و دلخور نخواهیم بود٬ چون در مسیری هستیم و بودیم که انتخاب کردیم٬ باشیم.
«سلسه‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بَلاست / هرکه در این حلقه نیست٬ فارغ از این ماجراست»
پی نوشت: کی می‌دونه٬ شاید وقتی الان که خودم شدم٬ عشق قبلیم منو بازم اینجوری دید٬ بازم منو بخاد٬ ولی اونم اشتباه منو کرده مگه نه؟ اونم اونی نیست که قبلا بود بَرام!!

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:07 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آموخته‌ام که
وقتی هدفی را دنبال می‌کنی٬ دیگران خودشون رو جای تو می‌گذارند و در ذهن خودشون به همان نتیجه‌ای می‌رسند که اگر خودشون بجای تو بودند می‌رسیدند.
اینجاست که نظرشون رو جوری بیان می‌کنند که اصلا به درد تو نمی‌خورده٬ در واقع نظرات و عقاید اونها؛ بازخوردی از تصورات اونهاست از خودشون در هدف تو!

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:04 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آموخته‌ام که وقتی قوانین خود را می‌شکنی٬ همه وجود خود را می‌شکنی
خودت رو خُرد می‌کنی
خودت را پَست می‌کنی

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:03 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

مادرم همیشه می‌گفت٬ پسر توی این دنیا هرچقدر واسه‌ی خودت تلاش کنی٬ واسه‌ی خودت بدست بیاری٬ پولدار بشی٬ تحصیل کرده بشی٬ قوی بشی٬ با نفوذ بشی . .
با اینکه به مردم هیچ سودی هم ممکنه نَرِسونی٬ ولی دوست دارند!
واسه خودت پولداری؛ واسه خودت داری با مال و منالت کِیف می‌کنی؛ اما مردم از دیدنت لذت می‌برند؛ دوستت دارند!
توی این دنیا سعی کن تا می‌تونی واسه خودت خوب باشی و به خودت بِرِسی٬ تا بقیه هم دوست داشته باشن!!

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

ازدواج یک قرارداد است که بر سر آن تفاهم می‌کنند
اگر بخواهیم در این دنیا زندگی کنیم باید قوانین تلخی مثل «پیروزی قوی بر ضعیف» را بپذیریم.
دست‌کم باید با خود روراست باشیم.
اما ای شمایی که اینگونه می‌اندیشید٬ وقتی که چرخ روزگار جوری چرخید که شما ضعیف شده بودید و اینبار شما بازی را باختید٬ نباید گله‌ای بکنید.

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

هرگز با کسی اوقاتت را نگذران که هیچ رویایی ندارد

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:01 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

چیزی که هستیم٬ چیزی است که انتخاب کرده‌ایم که باشیم.
ضعیف٬ سرخوردگی٬ ترس٬ ناتوانی٬بیماری٬ فقر٬ محدودیت. . .
همه و همه انتخاب‌‌های ما هستند!

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

بزرگترین آرزوی من توی این دنیا گشتن تمام دنیا و دیدن همه‌ی زیبایی‌های این کره‌ی خاکیه.
باورتون نمی‌شه وقتی برای اولین‌بار (این فیلم) کاری که «Matt» کرده بود رو دیدم. گریه کردم!

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  04:00 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

من همیشه طرفدار برابری حقوق زن و مرد بودم٬ از نظر من نفقه و مهریه هیچ معنایی نداره

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  03:59 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 19 دی 1390 04:55 ب.ظ
توسط: سجاد

خیلی قدیما شنیده بودمش٬ نمی‌دونم کجا
یک روز توی مطب دکتر منتظر بودم٬ منشی پای کامپیوتر این آهنگ رو گذاشت٬ خوب یادمه به نفس نفس افتاده بودم٬ فضا خیلی روم سنگینی می‌کرد. نمی‌دونستم که ماله کیه٫ آهنگسازش کیه٬ هیچ سرنخی نداشتم. زیاد یادش کردم٬ چند روز پیش از حکمت‌‌های «راز» بود که اینجا پیداش کردم.
دوستش دارم
Song From A Secret Garden

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  03:58 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه
چون ماه پیکری که برو سرخ و زرد نیست
مَردی که هیچ جامهِ ندارد به اِتفاق
بهتر ز جامه‌ای که دَرو هیچ مرد نیست
سعدی

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  03:56 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آبرویت نریزد٬ مگر اینکه خواهش آن را بریزد٬ بنگر که پیش چه کسی می‌ریزد
امام علی(ع)

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  03:56 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

رفتن تو بسوی کسی که نمی‌خواهدت٬ موجب خواری تو می‌شود
امام علی(ع)

   


نظرات()  
دوشنبه 19 دی 1390  03:54 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

امروز رفتم کوه.
۵ سالی بود که کوه نرفته بودم٬ تا هفته‌ی پیش بالاخره تصمیم گرفتم هرجوری شده برم بالا٬ حتی اگه بمیرم!
توی این مدت طولانی نه اینکه سعی نکرده باشم برم٬ چندین بار رفتم تا پای کوه ولی نمی‌تونستم. بیمار بودم٬ نه جسمی! روحی بیمار بودم٬ یه بیمار فلک زده
هفته‌ی پیش وقتی راه افتادم که برم بالا٬ بازم این درد لامصب اومد سراغم٬ نزدیکه نزدیک بود که دوباره جا بزنم٬ اما یه معجزه شد٬ یاد یه چیزی افتادم٬ یا قدرت خدا و نادونی و بی ایمانیه خودم افتادم٬ بی‌ایمانی اول به خدا و بعد به خودم.
یاد مورچه افتادم!
ما آدم‌ها خیلی ادعامون می‌شه٬ اما هیچی نیستیم. یاد اون مورچه‌ی سیاد کوچولو افتادم که توی این دنیا به اندازه‌ی من سهم داره٬ با خودم گفتم هرکی و هرچی که باشم از این مورچه کمتر نیستم.
با خودم گفتم توی دنیایی که مورچه به این کوچیکی می‌تونه از کوه بالا بره٬ حتما منم می‌تونم اینکارو بکنم.
دلو زدم به دریا و رفتم و رفتم تا به قله رسیدم. وقتی اون بالا بودم بزرگ‌ترین حس آرامش دنیا رو داشتم. آرامشی توصیف ناپذیر.
از دست خودم راضی بودم٬ از این سختی که با بالا رفتن به خودم داده بودم خیلی راضی بودم. از ترسی که داشتم و از شجاعتی که به خرج داده بودم راضی بودم.
احساس آزادی می‌کردم٬ بالاخره از دست خودم آزاد شدم
هیچ چیزی بدتر از این نیست که توی دست خودت٬ توی فکر ذهن خودت اسیر باشی٬ این بدترین زندان توی دنیاست.
این هفته وقتی دوباره رفتم کوه٬ می‌دونستم که می‌تونم انجامش بدم٬ چون یکبار دیگه انجامش داده بودم. این آرامش کمی نبود. وسط راه باز هم تردید کردم٬ ۴۵ دقیقه‌ای رفته بودم و داشتم استراحت می‌کردم. یدفه احساس کردم سرم سرد شد و جلوی چشام سیاهی رفت. باز هم همون درد همیشگی اومد سارغم. مثل قدیما ترسیدم٬ یه لحظه خاستم جا بزنم. اما . . .
اینقدر جا زدم توی زندگیم٬ که دیگه نمی‌تونم جا بزنم
ترجیح می‌دم بمیرم٬ تا اینکه جا بزنم
دیگه وقتی برای جا زدن ندارم 
«با اینکه داری می‌میری همچنان به ایمانت پایبندی٬ یا اینکه با زندگی‌ای طولانی همیشه درحال سرزنش خودت خواهی بود؟؟!»

   


نظرات()  

علاوه بر زندگی