تبلیغات
علاوه بر زندگی - مرگ رویا
شنبه 1 بهمن 1390  10:31 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

این چند وقته توی امتحانات بودم. همه‌ی تلاشم رو می‌کردم که درسی رو نیفتم؛ چون در غیر این صورت مجبور می‌شدم یک ترم دیگه توی عقب بیفتم و پایان تحصیلم موکول میشد به تابستون ۹۱.
امتحانات قبلی رو خوب دادم ولی روز  امتحان‌های امروز واقعا بد بود. ۲ عدد امتحان ۳ واحدی همزمان در یک ساعت داشتم. روز ۴ شنبه مادربزرگم به رحمت خدا رفته بود٬ من تمام روزهای ۵ شنبه و جمعه رو توی مراسم بودم. اینجوری بود که هیچی نخوندم و این در حالی بود که از قبل هم هیچ مطالعه‌ای انجام نداده بودم.
بخاطر دایی کوچیکم(بیشتر از همه مادر اون بود تا بقیه) که واقعا دوستش دارم و حق گردن ما و من داره٬ با اینکه می‌دونستم اینجوری می‌شه مجبور شدم انتخاب کنم٬ و الانم از انتخابم ناراضی نیستم.
فقط می‌خاستم به خودم یادآوری کنم که زندگی چه بازی‌های عجیبی داره٬ اینجور مواقعه که تازه می‌فهمیم که هرقدر هم برنامه‌ریزی کنیم باز هم نمیشه برای خیلی چیزها هیچ احتمالی قائل شد.
ساده‌ترینش که کنار همه‌ی ماست. مرگه
خدا مادر بزرگم رو رحمت کنه. با اینکه زیاد هم دوستش نداشتم و دلم ازش پر بود امیدوارم که خدا رحتش کنه و بهشت جاش باشه.

   


نظرات()  
آ
یکشنبه 2 بهمن 1390 05:11 ب.ظ
روحشون شاد . مگه میشه آدم مادربزرگش و دوست نداشته باشه !!!!!!!!!!!!
پاسخ سجاد : بله میشه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

علاوه بر زندگی