تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب دی 1389
پنجشنبه 30 دی 1389  10:33 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

عکاسی یعنی هنر خوب دیدن٬ چیزی که منو همیشه به وجد میاره. با دیدن عکس‌های خوب٬ موقعیت‌‌های خوب و زاویه‌های خلاقانه واقعت لذت می‌برم. وقتی که می‌تونی چیزهای خوبی رو که می‌بینی ثبت کنی و به یاد بیاری که اینجا بودی٬ به یاد بیاری که چه لحظه‌های زیبایی رو گذروندی. هنر عکاسی رو بخاطر ارتباطش با زندگی و جهان پیرامونم خیلی دوست دارم.

وقتی که همه به یک نقطه‌ی یکسان نگاه می‌کنند٬ شاید افراد زیادی فقط یک چیز رو ببینند ولی عکاس چیزی رو می‌بینه که دیگران به سادگی نمی‌بینند؛ با عکس گرفتن از همون  سورژه‌ی یکسان و عکسی متفاوت عکاس می‌تونه احساس متفاوتی رو در شما ایجاد کنه. می‌شود با دیدن صحنه‌ی خندیدن یک کودک غمگین شد و یا با دیدن صحنه‌ی گریه کردن یه داغ‌ دیده شاد شد.

بزرگترین مانعی رو که تا به‌حال در عکاسی پیشرفت خاصی نکردم اولی از همه خودم می‌دونم. باید اعتراف کنم که اگه برای این هنر انرژی و زمان مورد نیاز رو در کمترین حدش صرف می‌کردم الان خیلی پیشرفت کرده بودم. اگه بگم نبود یک دوربین مناسب و مشکلات اقتصادی دروغ گفتم! چون مبالغ خیلی بیشتری رو به سادگی صرف کارهای بی‌اهمتی کردم. شاید همین نوشته انگیزه‌ای باشه برای کمی بهتر شدن در چیزی که دوست دارید نه فقط برای لذت دیدن٬ بلکه برای لذت خلق کردن.

بعد از در دسترس بودن تلفن‌های همراه با قابلیت عکس گرفتن تجربیات خودم رو از عکاسی داشتم؛ همیشه از این لذت بردم . دوست داشتم که در عکاسی بهتر بودم و کارهای بیشتر و بهتری خلق کرده بودم٬ ولی افسوس که از زمان‌های زیادی که به هدر رفتند. تلاش‌های خودجوشی در این ضمینه داشتم. ناخودآگاه خلق کردم٬ تصاویری که هنوز و هنوز از دیدنشون لذت می‌برم. کارهای من رو می‌تونید در آلبوم فلیکرم ببینید.

موفق ترین افراد کسانی هستند که به کار خودشون عشق می‌ورزند٬ همین علاقه باعث می‌شه که پیشرفت کنند و خیلی بالاتر از کسانی قرار بگیرند که بخاطر گذران زندگی دست به کاری می‌زنند. بهانه‌ی نوشتن این پست٬ خوندن مطلبی بود در مورد راه‌های کسب درآمد از طریق سایت‌های مبادله‌ی عکس‌های حرفه‌ای در اینترنت بود. این چقدر جالبه که بتوانیم از کاری که بهش عشق‌داریم کسب درآمد هم داشته باشیم.

کلام آخر اینکه٬ از همین الان به یک برنامه‌ی بلند مدت پس‌انداز  برای خرید یک دوربین عکاسی خوب طراحی کردم. نه بصورت حرفه‌ای٬ اما دوست دارم اینکار رو دنبال کنم و تصاویر بهتری خلق کنم. تصاویری که به یادم بیارند که زندگی زیباست. تصاویری که لبخند بروی لب‌‌های مردمانی با ذهن زیبا بیارند.

   


نظرات()  
دوشنبه 27 دی 1389  10:30 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

همیشه و هر جایی که بحث از هدفمند کردن یارانه‌ها می‌شد٬ همیشه از این طرح حمایت می‌کردم! و این حمایت من باعث کلی بحث و تبادل نظر می‌شد؛ افتخار دارم بگم که تقریبا همیشه می‌تونستم دیگران رو قانع کنم که طرح هدفمند کردن یارانه‌ها چقدر می‌تونه مفید باشه٬ اما نه به لحاظ اقتصادی!

با یک مثال شروع می‌کنم. قدیما (قبل از هدفمند شدن یارانه‌ها) وقتی می‌رفتیم نانوایی همیشه کلی نان می‌گرفتیم با هر کیفیت کوفتی که طرف تحویلیمون می‌داد! آخرشم می‌گفتیم بابا بیخیال ۱۰۰ تومن ارزش این اعصاب خوردی رو نداره که! ولی الان وقتی می‌ریم در نانوایی وای به حال نانوا اگه نان یکم بد باشه٬ شخصا می‌کوبمش توی صورت طرف (همیشه دنبال بهانه واسه‌ی این کار بودم) جوری که جرات نکنه دیگه نان بد دست کسی بده. همین الان ببینید٬ بخاطر گرون شدن قیمت بنزین همه کم کم داره دادشون از این ماشین‌های پر مصرف تولید داخل در میاد٬ همه داره اعصابشون خراب می‌شه و از همین روزهاست که این ماجرا بالا بگیره.

کلاً هدفمند شدن یارانه‌ها یعنی کم شدن وابستگی مردم به کمک‌های دولتی؛ یعنی از بین رفتن کمترین دلیل برای مِنّت گذاشتن دولت بر سر مردم٬ که ما چنین و چنان. وقتی مردم همه چیز رو از جیب خودشون پرداخت کنن دیگه هرگز حرف‌های مفت و کارهای اضافه و چرت و پرت‌های کسی رو تحمل نخواهند کرد. وقتی کاسه‌ی گدایی رو زمین بزاری٬ وقتی کار بهت فشار بیاره٬ اون وقته که غرورت بالا می‌گیره٬ اون وقته که واسه‌ی جون‌کندنت ارزش و احترام قائل میشی.

از همین امروز امیدوارم که خیلی چیزا عوض بشه٬ مردم و فرهنگشون عوض بشن و ما خیلی پیشرفت بکنیم. شما باید قدرت این نان و شکم رو درک کنید تا ببینید که چه کارهایی می‌شه باهاشون کرد.

دیگه از این به بعد دولت غلت می‌کنه مارو مجبور کنه که ماشین‌های به درد نخور ایرانی رو بخریم. دولت غلت می‌کنه که مارو مجبور کنه کالاهای بی کیفیت رو مصرف کنیم. دیگه کسی نمیره پولش رو که با جون‌کندن پس‌انداز کرده با این خریدهای کپنی و فروشگاهای دولتی و وام‌های خرید کالا و امثال اینا بریزه دور. دیگه وقتی میری توی یه اداره که کارت رو راه بندازی یک کارمند خیلی خیلی غلت می‌کنه که با تو بد برخورد کنه٬ اونجا نشسته داره پولش رو می‌گیره. دیگه کسی جرات نمی‌کنه کاره درست تحویل ما نده٬ چون خوب می‌دونه که بدجوری دچار دردسر می‌شه.

این چه ربطی داره به انقلاب؟ خوب همه‌ چیز از اینجا شروع می‌شه٬ مردم عوض می‌شن٬ فرهنگ مردم عوض می‌شه٬ خواسته‌های مردم عوض می‌شه٬ قدرت مردم عوض می‌شه. حالا این جریان دو نتیجه‌ی اجنتاب ناپذیر به دنبال خواهد داشت.

اول اینکه یا حاکمیت با این فرهنگ و مردم جدید خودش رو هماهنگ خواهد کرد (که بعید می‌دونم بتونه) و روزگاری بهتر خواهیم داشت٬ دولت خواه ناخواه باید امتیاز بده٬ باید به خواسته‌های مردم برسه٬ اگه نرسه می‌رسوننش!

دوم و یا دولت مقاومت خواهد کرد٬ و این مردم هستند که دیگه تحمل نخواهند کرد٬ چون اینجا دیگه پای شیکم در میونه٬ نه آزادی بیان و از این چیزای فانتزی و باکلاس

میگید: که بابا از این مردم بخاری بلند نمی‌شه٬ همینجوری که تا این همه مدت سر کردن بازم سر می‌کنند و بازم صداشون مثل قبل در نمیاد.

میگم: این توبمیری از اون توبیمیری‌ها نیست. یه مثال معروف هست که می‌گه «فنر رو وقتی فشار می‌دی٬ تا یک حدی جمع میشه٬ اگه تا آخرین قدرتی که داری فشارش بدی بازم از یک حدی بیشتر فشرده نمی‌شه؛ اون وقته که فنر نیروی خیلی زیادی رو توی خودش زخیره کرده٬ اون وقته که فنر فقط و فقط می‌تونه باز بشه و همین یک راه وجود داره نه راه دیگه‌ای» وقتی هم که باز بشه حتما می‌پره چشم و چار یکی رو ناکار می‌کنه!

من به این طرح خوش‌بین هستنم٬ چون می‌دونم که به مردم فشار زیادی میاره٬ چون مردم رو توی تنگنا قرار می‌ده. این امر حتما نتایج خوبی رو موجب خواهد شد.

باید به این تغییرات لبخند بزنیم!

   


نظرات()  
شنبه 25 دی 1389  10:26 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

امروز بعد از کُلّی بدقولی به برادر زادم, رفتم براش یه پخش کنند ی صوقی یا همون ,mp3 player گرفتم. Samsung YP-U5 کمرم شکست, 70 هراز تومن پول بابتش دادم. اما راضی هستم. میخام بگم که دادن بعضی پول ها واقعا ارزش داره, مخصوصا اگه پای لذت و علاقه در میان باشه. من موندم چطوری ملت می تونن با بعضی از طرز فکر های عجیب,  کیفیت لذت خودشون از زندگی رو اینقدر پایین بیارن؟!!

این میشه پنجمین دستگاه برادرزادم, ایشون دست بلندی در نابود کردن دستگاه های بُنجل داره, خدایی بهش حق میدم. اون دستگاه های که می خرید همون بهتر که در کمتر از یک ماه خورد و خمیر می شد. دستگاهای چینی با کیفیتی بینهایت نا امید کننده و با قیمیتی نه چندا پایین؛ اگه بخام قیمتشون رو جمع کنم خیلی بیشتر از این مقداری بود که برای خریدن این دستگاه پلیر جدید صرف کردم, که به نظرم زیادم گرون نیست.

این مطلب رو ننوشتم که در مورد مُدل و یا بهتر بودن سامسونگ از سایر بِرند ها و اینجور چیزا حرف بزنم. میخام بگم وقتی میتونید یک چیز خوب رو توی زندگی به بهایی شاید زیاد برای خودتون فراهم کنید, چرا به کم قانع میشید؟ به چیزی که شایسته ی شما نیست, حتی اگه بهایی کمتری بپردازید؟ من اینجوری بهش نگاه می کنم؛ خوردن یک لیوان شربت خونک و دلچسب وسط تابستون خیلی بهتر از یک لیوان آب شیره لولکشیه! اگرچه هردوشون تشنگی آدم رو رفع می کنند؛ ولی این کجا و آن کجا؟!

الان که دارم این مطلب رو می نویسم دارم با پلییر جدید آهنگ مورد علاقم رو گوش میدم, دارم حسرت این رو می خورد که چرا این همه مدت می تونستم همچین کیفیت صدا و راحتی و لذتی رو در اختیار داشته باشم ولی خودم رو ازش محروم کردم؟! به خودم قول می دم اگه خاستم یه زمانی برای خودم یه چیزی بخرم که به لذت بُردنم از دنیا و هُنر و زیبایی ربط داشته باشه, تحت هیچ شرایطی از چیزی کم نگزارم!

   


نظرات()  
چهارشنبه 22 دی 1389  10:12 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

بالاخره بعد از این همه سال خدا قسمت ما هم کرد, بالاخره نمردم  و دوباره رفتم زیارت امام رضا, بالاخره ما هم لایق طلبیدن آقا امام رضا شدیم. بلاخره دل ما هم دلدار شد.

از خدا میخام که برای همه ی شما عزیزان سعادت دیدار امار رضا رو بزودی فراهم کنه.

با کلی فراز و نشیب رفتیم زیارت, یک هفته ای کل سفرمون طول کشید و کلی لذت بردیم . از کرمانشاه با اتوبوس رفتیم تهران و از اونجا با قطار رفتیم مشهد, همینطورم برگشتیم. وقتی که به تهران رسیدیم 7 ساعتی وقت داشتیم تا سوار قطار بشیم, صبح با دامادمون رفتیم منطقه 11 پستی تهران نزدیک میدان توپخانه یا همون امام خمینی جدید کارت سربازیم رو که توی سفِر شمال گم کرده بودم تحویل گرفتم, داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. خدایی خیلی سخت بود که کارت سربازیم رو دوباره بگیرم کلی هزینه و وقتم رو تلف می کردم, خدا خیر بده اون کسی رو که پیداش کرد و انداختش توی صندوق پست. البته این گم شدن و اداره ی پَستم داستانی داره که شاید بعد در موردش نوشتم که چه دردسری شد واسم.

خلاصه ساعت 4 سوار قطار شدم, درجه 1 تهران مشهد. اول بگم که خیلی حال کردم, اولین باری بود که سوار قطار شده بودم, حس خیلی خوبی بهم داد. بخاطر نفرتی که از اتوبوس داشتم همیشه از مسافرت فراری بودم چون خیلی کم فرصت می شد که با خودرو شخصی بریم جایی؛ اما از قطار خیلی لذت بردم, خیلی راحت بود و دست شویی هم داشت. خسته هم میشدم کمی راه میرفتم, رستوران, از همه مهم تر تخت برای خوابیدن, همه و همه قطار رو برای من خیلی ایده آل کرده بود؛ کمی کند بود ولی من از همین کند بودنش خیلی لذت می بردم, ساعت ها کنار پنجره به حرکت آروم قطار توی کویر خیره شدم.

اولین باری که حرم رو دیدم نفسم بالا نمیومد, اشک توی چشمام جمع شده بود. چشمامو بستمو توی دلم آروم گفتم “السلام و علیک یا امام رضا”

حدود ساعت 3 شب بود که به مشهد رسیدم, سوار تاکسی شدیم و رفتیم نزدیک ترین جا به حرم, نزدیک ورودی شیخ طوسی یه هتل آپارتمان گرفتیم, 6 نفر بودیم و برای 5 شب 175 هزار تومن طی کردیم. جای بدی نبود. راحت بودیم. صبح اولین کاری که کردیم همه دوش گرفتیم و غسل کردیم. بعد همگی به سمت حرم راه افتادیم. راجع به جنبه ی معنوی و حال و هوای  روحانی این سفر میخام توی پست دیگه ای بنویسم. به گفتن همین بسنده می کنم که این سفر برام مثل یه رویا بود. انگار خواب بودم؛ نه اینکه الان احساس کنم که مثل خواب بوده, وقتی توی مشهد بودیم هر لحظه دچای یجور توهم فانتزی بودم, یه حس خیلی عجیب, احساس می کردم که زمان خیلی کند حرکت می کنه.

اولین بار رفتم داخل حرم, همه با هم رفته بودیم, وارد که شدیم زبونمون بسته شده بود, خیلی برام جالب بود توی چند ساعتی که اونجا بودیم کمترین مقدار مکالمه رو داشتیم, انگار کسی بهمون گفته بود اگه حرف بزنیم حرمت اونجا رو میشکنیم, هرچی بود خیلی دوستش داشتم. خیلی وقت بود که نماز نخونده بودم؛ رفتیم برای زیارت زَری؛ بخاطر اذان ظهر ورودی رو بسته بودند. قبلا وضو نگرفته بودم اما یادم اومد که غسل کردم پس احتیاجی به وضو نبود, دو رکت نماز به نییت زیارت خوندم  و پشت سرشم نماز ظهر و عصر, اصلا باورم نمیشد که دوباره دارم نماز می خونم! توی تمام این چند روزی که اونجا بودیم همه ی اذان های صبح رو کامل گوش دادم و بعدش نماز صبح رو خوندم, همه ی نمازهامو اول وقت خوندم.

حرم زیبا بود, زیبا تر از اونچه که تصورش رو می کردم, زیبایی که با کلی انرژی مثبت روحانی, با مردمانی خوب و متفاوت پر شده بود, با تمام وجودم احساس آرامش می کردم؛ احساس می کردم که تا ابد می تونم توی این وضعیت بمونم و گذر زمان رو باز هم احساس نکنم, مومیایی شده بودم.

بیشتر وقت سفرمون به خرید و زیارت گذشت, بخاطر فصلی که رفته بودیم زیاد جاهایی به نظرمون نرسید که واسه تفریح بریم, تقریبا هیچ جا!  خیلی دوست داشتم که به این سرزمین موج های آبی برم یه حالی به خودم بدم ولی از بدشانسی بنده,  از همون روز اول دچار چنان سرماخوردگی شدم که نگو و نپرس, کار کشید به آمپول و قرص و استراحت؛ تنها جایی که دوست داشتم برم اونجا بود که نشد, جاهای دیگه واسم مالیده بود, باغ وحش که دیدن نداشت, چند تا حیون بیچاره که بدست انسانِ نامرد اسیر شده بودند و در حال هر روز عذاب کشیدن بودند. کل کار خارج برنامه ی ما شد دیدن کردن از دوتا پاشاژ تقریبا معروف توی مشهد که یکی از اقوام بهمون معرفی کرده بود “الماس شرق”  و “پروما” کا بازدید از الماس شرق رو به شدت توصیه نمی کنم, هیچ چیز جالبی نداشت بجز همون آب نمای دخلش که بعضی وقتا تا آخرین طبقه آب رو با فشار بالا می برد, کارِ خوبی بود؛ ولی پروما خیلی جای جالبی بود, قیمت ها هم بالا نبود, به نظر من که مناسب میومد نسبت به زیباییشون. “بازار رضا” و خیابونای اطراف حرم رو هم کلی گَز کردیم.

واسه هیشکی هیچی نگرفتم, بجز یه هدیه ناقابل واسه “اون”. اتفاقا خوشش اومد, خودمم خیلی دوستش داشتم. یه ساعت خوشگل واسه خودم گرفتم و دوتا بولیز جالبم گرفتم که کلی خرج روی دستم گذاشت. مَخلَص کلوم مشهدم مثل همه جای ایران کلی خوبی داشت و کلی بدی, شهر خوبی بود که مدیون امام رضاست, کاش مردمش بیشتر قدر بدونند. از تهران که کلی ازش بدم میاد خیلی بهتر بود البته, فقط من نفهمیدم که چرا همه یا عرب بودن یا تُرک! راستش رو بخاید توی شهرای ایران یه مشکل هست, همشون پُرِ ایرانین!

   


نظرات()  

علاوه بر زندگی