تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب سجاد
پنجشنبه 13 مهر 1391  04:29 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: سلامت ،

الان ظهری خوابیده بودم٬ داشتم خواب می‌دیدم
توی یه کوچه‌ی خیلی بلند داشتم قدم می‌زدم٬ انگار چند روز قبلش برف اومده بود؛ برفا مونده بودن و توی کوچه یخ زده بودن هیشکی جز من اونجا نبود٬ تنگ غروب بود. چند خونه‌ای که رد شده بودم یه صدایی اومد؛ برگشتم دیدم دوتا بچه بزهکار دارن با هم بازی می‌کنن و یکی دنبال اونیکی کرده٬ اولی به هر سختی شده از دست اونیکی فرار کرد و داشت می‌دوید طرف من٬ منم وایستاده بودم داشتم نگاش می‌کردم.
دوید طرف من و با تیکه سنگ بزرگی که توی دستش بود محکم کوبید توی صورتم! اینقدر ضربه قوی بود که یه لحظه داشتم از حال می‌رفتم. زد و داشت فرار می‌کرد٬ خیلی زور بهم داشت به تمام قدرتم شروع کردم دنبالش کردن٬ دوستشم داشت دنبالمون می‌کرد٬ شاید صد متر دنبالش بودم تا آخر کوچه٬ ته کوچه یه تله خاک و یه مقدار آشغال و تیرو تخته بود. همینطوری که دنبالش می‌دویدم٬ یه تیکه تخته بلند برداشتم. موقع بالا رفتن از اون تله خاک گرفتمش؛ دستش رو محکم گرفته بودم و چند تا محکم با لبه‌ی تیز تخته زدم روی رونش و کنار بازوهاش به زور ده یازده سالش میشد٬ اصلن به روی خودش نیاورد.
دستش و گرفته بودم و می‌کشیدش٬ درگیر بودیم که فرار کنه ولی خوب نمی‌تونست٬ نشستم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم چرا این کارو کردی؟ چرا اینجوری می‌کنی؟ داشتم فکر می‌کردم که این بچه چه مرگشه؟ احتیاج به مشاوره داره٬ بهش گفتم بیا بریم یه سوپرمارکتی جایی همین نزدیکیا یکم میخام باهات حرف بزنم یه چیزی هم برات می‌گیرم. اونم کم کم داشت گوش می‌کرد؛ چون می‌دید چاره‌ای نداره داشت میومد.
راه افتادیم که بریم
 که صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارم کرد........
یعنی من اینقدر ادم انسان دوستیم؟
آره فکر کنم هستم٬ قبلن همچین کارایی کردم

   


نظرات()  
یکشنبه 9 مهر 1391  02:30 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

این روزها و هفته‌ها همش دارم توی تویتتر می‌نویسم افکارمو٬ خلاصه و مفید. باید پیش بیاد که دستم بره به نوشتن و تحلیل کردن در مورد چیزهایی که اطرافم هست و فکرایی که در موردشون می‌کنم٬ ولی از بد ماجرا نمی‌دونم چرا دیگه نمی‌خام فکر کنم٬ دیگه نمی‌تونم تحلیلی کنم؛ دردش زیاده برام..
اگه دوست دارید صمیمی تر منو بخونید به حساب توییتر من سر بزنید و پیگیره تلنگرهای کوچیک ذهن باشید...

twitter.com/otello

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:51 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

(بند-۱)

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبهٔ بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه‌های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد

روان بر بال‌های باد، باران

درون کلبهٔ بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها

«زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد – مانند گرگان – باد، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»

«کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره‌های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن »

«وز آن ته مانده‌های سفره خوردن»

«و گر آن هم نباشد استخوانی »

«چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی »

«ولی شلاق! این دیگر بلایی ست »

«بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم »

(بند-۲)

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبهٔ بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها

«زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگ‌ها – باد، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است »

«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می‌کند بر دشت و بر ما »

«نه ما را گوشهٔ گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی »

«نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم

دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه

برون: سرما درون: این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه »

«و … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله‌ور گشت

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت »

«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست »

«درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد »

~شعر از دفتر زمستان مهدی اخوان ثالث

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:46 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 شهریور 1391 10:50 ب.ظ
توسط: سجاد

زندگی خالی نیست !
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ،
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب صبح دم شیرین ،
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند !

سهراب

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:37 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشد
چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو
چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار
آنکس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

دیوانه کسی بوده است کو عشق نفهمیده است
آنکس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد
آنکو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دردانه بود سری کو در صدف سینه است
سنگی که بود بیجان دردانه چرا باشد

آن دل که بدید آنرو بو برد ز عشق هو
عشق دگر آنرا او کاشانه چرا باشد

آن جان که تواش جانان غیر از تو کرابیند
واندل که تواش دلبر بت‌خانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهی بتو دل یابد
شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

زاهد چو کند جانان چون نیست تنش را جان
در کالبد بی‌جان جانانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن
حقست حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم
چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

.

غزلیات فیض کاشانی

منبع: گنجور

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:22 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

داداشم همیشه بهم اینو میگه. “این خود تو هستی که مُقصری, نه کَسِ دیگه ای”

اگه ناراحتی این توی که مقصری, اگه غمگینی این توی که مقصری, اگه مَریزی این توی که مقصری, اگه دیگری باحات بد رفتار می کنه این توی که مقصری, اگه چیزی که میخای نداری این تویی که مقصری, اگه نا امیدی این توی که مقصری, اگه ضعیفی این توی که مقصری, اگه مقصری این توی که مقصری!

به قول داداشم و بروبچه های NA “ما زمانی اعتیاد خود رو کنار گذاشتیم که اعتراف کردیم در مقابل بیماری اعتیاد ناتوانیم”

تا وقتی که نفهمی که تو مقصر همه ی اینها بودی و با خودت کنار نیای, هیچوقت از اینی که هستی بهتر نمیشی

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:07 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

منبع: گنجور

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  09:49 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

صاحب کمال را چه غم از نقصِ مال و جاه

چون ماه پیکری که بَرو سرخ و زرد نیست

مردی, که هیچ جامهِ ندارد باتفاق

بهتر زِ جامه ای که درو هیچ مرد نیست

“سعدی”

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  07:29 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

اقتدارگریزی یا آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعه‌ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است. آنارشیسم برخلاف باور عمومی، خواهان «هرج و مرج» و جامعهٔ «بدون نظم» نیست، بلکه همکاری داوطلبانه را درست می‌داند که بهترین شکل آن ایجاد گروه‌های خودمختار است. طبق این عقیده، نظام اقتصادی نیز در جامعه‌ای آزاد و بدون اجبار ِ یک قدرت سازمان‌یافته بهتر خواهد شد و گروه‌های داوطلب می‌توانند بهتر از دولت‌های کنونی از پس وظایف آن برآیند. آنارشیست‌ها به طور کلی با حاکمیت هرگونه دولت مخالفند و دموکراسی را نیز استبداد اکثریت می‌دانند (که معایبش کمتر از استبداد سلطنتی است). آنارشیسم خود زیرنحله‌های پرشماری دارد، که جز در یکی دو اصل بنیادین شباهت چندانی با هم ندارند. این خود تا حدی خاسته از ماهیت آنارشیسم است که وجود خویشتن را در نفی و مخالفت می‌جوید. ماهیت آزاد و غیرمتمرکز آنارشیست‌ها، در سازمان‌نیافتگی نسبی تشکیلات ایشان پیداست. ایشان ضمن التزام به اصول بنیادین آنارشیسم در تفسیر این اصول و به فعلیت درآوردن آنها اختلاف‌های اساسی دارند. مهم‌ترین این اصل‌های بنیادین چنان که پیشتر گفته شد، نفی حکومت است؛ یعنی عصارهٔ تفکر آنارشیستی تأکید بر آزادی فرد است. این تأکید منجر به تقبیح و مخالفت با هر گونه اقتدار بیرونی (خاصه حکومت) که مانعی در رشد و تعالی آزاد فرد تلقی می‌شود، می‌گردد.

بیشتر در ویکی‌پدیا بخوانید

   


نظرات()  
سه شنبه 7 شهریور 1391  11:58 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 شهریور 1391 12:43 ق.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،موسیقی ،

من تمام این مدت همینجا بودم
تا آنجایی که می‌دانستم درست است
من همیشه برای لحظه‌ای صبر کردم
که تو از در وارد شوی
اما این برایم تنهایی را به ارمغان داشت
دستم را کنار قلبم می‌گزارم
آیا این زندگی است که من می‌خواهم داشته باشم؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
.....
رویایی که من از تو داشتم؟
و حالا من تنها اینجا ایستاده‌ام
منتظرم٬ روی پای خودم..
برای چیزی که خلع درونم را پر کند
لحظه‌ای که تو مال من باشی
اما این تنهایست..... من می‌دانم
دستم را روی روحم می‌گزارم
آیا این چیزیست که زندگی به من ارزانی می‌دارد؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
....
رویایی که من از تو داشتم؟

برداشت آزادی از ترانه‌ی «Schiller - Dream Of You»

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  01:40 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

این خیلی بده که تمام خوبی های دنیا رو برای خودمون بخایم! اینجوری اگه بخایم خوبی ببینیم باید بریم توی آیینه نگاه کنیم! خیلی کسل کننده میشه دنیامون. چه خوبه که دنبال خوبی و زیبایی و دانش باشیم نه فقط برای خودمون, بلکه برای تمام کسانی که در جهانمون, در اطرافمون هستند. اینجوری میشه در خوبی غرق شد, میشه در همه جا خوبی, شادی, زیبایی دید.

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  01:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدار کنیدش بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

( ابن یمین )

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  01:15 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

انقلاب ها 3 گروه آدم یا بهتر بگم 3 مرحله دارند:
1: تندرو ها
2: میانه رو ها
3:دیکتاتورها
در مرحله ی آخر آرمان هایی که انقلاب برای اونها صورت گرفته فراموش شده هستند! و دولت مردان درست شبیه همان کسانی شدند که زمانی بر علیه اونها مبارزه می کردند!!

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  12:42 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

.

آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

..

.

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  12:40 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

“فورغ فرخزاد”

   


نظرات()  

علاوه بر زندگی