تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب تفکر و اندیشه
شنبه 22 تیر 1392  03:45 ب.ظ    ویرایش: شنبه 22 تیر 1392 04:12 ب.ظ
توسط: سجاد

«کارل سیگن» رو خیلی دوست دارم انسان بزرگ و بزرگ اندیشی بود؛ ایشون یه کتاب صوتی خیلی معروف داره به اسم «نقطه‌ی آبی کمرنگ» یه بخش خیلی جالب از این کتاب صوتی بصورت ویدیو وجود داره که من خیلی دوستش دارم؛ حرف دل مارو زده؛ توصیه می‌کنم که حتمن ببینید.

[http://www.aparat.com/v/wlIVr]

گمان نمی‌کنم که کتاب ایشون به فارسی ترجمه شده باشه اما شما می‌تونید کتاب انگلیسی رو توی اینترنت پیدا کنید؛ کتاب کامل رو من روی توررنت از دزدان دریایی عزیز همیشه در صحنه پیدا کردم.
شما هم اگه دوست داشتید می‌تونید دانلود کنید؛ حجم ۲۱۷ مگابایت لینک توررنت رو از اینجا دانلود کنید

   


نظرات()  
سه شنبه 11 تیر 1392  02:33 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

پاسخ نیل دگراس تایسون به سوال «آیا جهان هدفمند است؟»

[http://www.aparat.com/v/td9mT]

   


نظرات()  
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392  05:13 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟
------------------------------------
ــ ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود. 

ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد. این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود. 

ــ نیچه : چرا که نه؟ 

ــ فروید : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید. آیا در بچگی شصت خود را می مکیدید؟ 

ــ داروین : طبیعت مرغ را برای این توانمندی ردشدن از خیابان انتخاب کرده است. 

ــ همینگوی : برای مردن. در زیر باران. 

ــ اینشتین : رابطه ی مرغ و خیابان نسبی است. 

ــ سیمون دوبوار : مرغ نماد زن و هویت پایمال شده اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهوده ی او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد. 

ــ پاپ اعظم : باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی می مانند و از خیابان رد نمیشوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟ 

ــ صادق هدایت : از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر. 

ــ شیرین عبادی : نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد. 

ــ روانشناس : آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟ 

ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها. 

ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت. 

ــ بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم. 

ــ ناصرالدین شاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد. 

ــ سهراب سپهری :مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم. 

ــ طرفدار داستانهای علمی تخیلی: این مرغ نبود که از خیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را به عقب راند. 

ــ اریش فون دنیکن :مثل هر بار دیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتن های روی سر مرغ را ندیدید؟ 

ــ سعدی : حکایت آن مرغ مناسب حال توست که شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنی.

ــ رنه دکارت: از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ 

ــ لات محل : به گور پدرش میخنده هیشکی نمتونه تو محل ما ازخیابون رد بشه. 

ــ بودا : با این پرسش طبیعت مرغانه ی خود را نفی میکنی. 

ــ پدرخوانده : جای دوری نمیتواند برود. 

ــ فروغ فرخزاد: آه آه از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد. 

ــ ماکیاولی : مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه میکند. 

ــ پاریس هیلتون : خوب لابد اونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده. 

ــ خاتمی : چون می خواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگو بکند. 

ــ احمدی نژاد : خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد. موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی مرغان صهیونیست را از صحنه روزگار حذف خواهد کرد. 

ــ فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه!

- بی بی سی فارسی:
عبور مرغها از خیابان که در جامعه امروز ایران به یک مشکل بزرگ تبدیل شده است موضوع برنامه بعدی ما خواهد بود با ما تماس بگیرید.

   


نظرات()  
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392  01:49 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

موقعیتی در بیرون، و به شکل سرنوشت بر شما ظاهر خواهد گشت.

- کارل گوستاو یونگ
____________________


وقایع رخ می دهند تا ما را از وجود اندیشه ها، احساسات، گرایشات، تمایلات، ضعف ها و توان مندی های پنهان درونمان با خبر سازند. عشق و دلدادگی، نفرت و نفاق، روانی و سیالیت، و خشکی و اصطکاک، همه و همه حکایت از زیر و زبرهای درون خویش می کنند.

هیچ قلبی نیست که از نقطۀ نوری در درون خویش به بهره مانده باشد، و هیچ دلی نیست که در آن تاریکی ولو به قدر قطره ای راه نیافته باشد. اینکه من در مواجهه با دیگران با نور یا سایۀ ایشان ملاقات می کنم، حکایت من است و نه آن ها.

آنچه پیش روی ما قرار دارد، لحظه به لحظه و با دقتی غیرقابل باور توسط تمامیت روانی مان جذب می شود. هیچ حادثه ای در کار نیست، همه چیز به دقت برنامه ریزی شده است. خویشتنِ خویش مان چنان صحنه را می آراید تا ما با درس خویش روبرو گردیم. از آنجا که همیشه در ایگوی باد کردۀ خویش و نیمه هوشیاریم، درکی از چرایی رخدادها نداریم و بر آنچه درک نمی کنیم نام تصادف می نهیم. در حالی که «هیچ چیز تصاوفی نیست».

- وحید شاهرضا، 4 اردیبهشت 1392

   


نظرات()  
پنجشنبه 22 فروردین 1392  11:22 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

توصیه می‌کنم که این مقاله رو حتمن کامل بخونید و مثل من لذت ببرید.

روشنگری چیست؟ 

نویسنده: ایمانوئل کانت / برگردان: یدالله موقن
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود- تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است : Sapere Aude «در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی وبزدلی دلایلی هستند بر این که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آن که طیبعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از یوغ قیمومت دیگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همۀ عمر صغیر می مانند؛و نیز به همین دلایل است که چرا برای دیگران چنان آسان است که خود را قیم آنان کنند.
چه راحت است صغیر بودن! [ آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می کند که ] اگر کتابی داشته باشم [ منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشیشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و... در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاً احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می کشند. قیم هایی که از سر خیرخواهی، سرپرستی انسانهای صغیر را بر عهده گرفته اند زود در می یابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطیف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک می دانند.
قیم ها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که این زبان بسته های مطیع و سر به راه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت ، آنان را برحذر می دارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهدید خواهد کرد. اما این خطر واقعاً چندان بزرگ نیست؛ زیرا پس از آن که آنان چند بار بر زمین خوردند قطعاً سرانجام راه رفتن را فرا می گیرند ، اما یک بار زمین خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده می کند که دیگر نمی کوشند تا بر پای خود بایستند و بی کمک دیگران گام بردارند.

ادامه مطلب   


نظرات()  
دوشنبه 27 آذر 1391  03:24 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

مطمئن ترین راه برای به فساد كشاندن یك جوان این است كه به او بیاموزند برای كسانی كه مانند هم، می‌ اندیشند بیش از كسانی كه متفاوت می‌ اندیشند، احترام قائل باشد.

فریدریش نیچه

   


نظرات()  
شنبه 25 آذر 1391  10:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 تیر 1392 12:36 ب.ظ
توسط: سجاد

من این شعری رو که در ادامه‌ی مطلب آوردم رو ندیده بودم؛ یافتن این شعر بسیار زیبا رو مدیون آهنگ بسیار زیبای «به خود آی» با صدای «آیدین جودی» با همکاری «محمد تیام» هستم.
این آهنگ بسیار زیبا رو می‌تونید از لینک زیر دانلود کنید:
آیدین جودی و محمد تیام - به خود آی
Aidin Joodi - Be Khod Ai Ft Mohammad Tiam

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
.
غزلی منسوب به مولانا

پی‌نوشت: من این شعر رو منسوب به مولانا ذکر کرده بودم؛ اما بعدن متوجه شدم که شاعر کس دیگه‌ای هستند، درست اطلاع ندارم ایشون چه کسی بودند اما هرکس بودند درود بر روح بلندشون

   


نظرات()  
شنبه 25 آذر 1391  02:03 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

خدا مثل درد می‌مونه!
در واقع درد وجود نداره! بدن انسان یه سری پیام‌های عصبی رو تولید می‌کنه که برای سلامت انسان ضروری هستند، و باعث میشن که ما با حس درد آسیبی به خودمون نزنیم و یا آسیب‌ها رو شناسایی کنیم.
خدا هم کار همون درد رو می‌کنه!
شما وقتی انسان هستین و آسیب پذیرید؛ انسانی هستید که می‌ترسید؛ انسانی هستید که زیاد صدمه می‌بینید به مکانیزمی احتیاج دارید که جلوی فروپاشی روحی شما گرفته بشه، این نیاز بصورت غریزی در ما هست. یه مسکن یه درمان!
درست مثل مکانیزم تولید درد!

   


نظرات()  
پنجشنبه 16 آذر 1391  03:18 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 16 آذر 1391 03:25 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

تا وقتی فکر شما در کادر است؛ خود شما هم در کادر هستید!

   


نظرات()  
چهارشنبه 8 آذر 1391  08:37 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

اگر کودکی را چندین بار به گناه عطسه کردن به سختی کتک بزنند ، گمان می رود که پندار خاصی در مورد عطسه کردن در ذهن او نقش گیرد . شاید بهشت را محلی تصور کند که ارواح متنعم پیوسته در آن به عطسه مشغول اند ! یا بر عکس . دوزخ را جایگاه مجازات کسانی بپندارند که در حیات این جهانی خود آزادانه عطسه می کنند ! 
جهان بینی علمی / برتراند راسل
.
پی‌نوشت: نکته‌ای رو که برتراند راسل میخاد به این شکل زیبا بیان کنه و کاش یه روزی ملت ما هم بتونن درک کنند...

   


نظرات()  
چهارشنبه 8 آذر 1391  02:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،


ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه از حجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز مردان را گرفتند
سراغ سفره ها نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان را گرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشا
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان را گرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بندتنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
برای هر کلام شعر هادی
دو تن قند فریمان را گرفتند 

هادی خرسندی

   


نظرات()  
یکشنبه 5 آذر 1391  01:43 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 5 آذر 1391 01:53 ب.ظ
توسط: سجاد



ذهن همه‌چیز است.
اگر ایمان نداشته باشی که می‌تونی چیزی رو انجام بدی؛ نمی‌تونی انجامش بدی!
این بیشتر شبیه اینه می‌مونه که تو مجبوری خودت، زندگی خودت رو نجات بدی....
بخاطر اینکه هیچ‌کسه دیگه‌ای نمی‌تونه برای تو نجاتش بده.
بنابر این ما مجبوریم انجام بدیم. چیزایی رو که باید انجام بدیم.
مهم نیست اون چیزا چی هستن.
.
پی‌نوشت: اینو یه فیلسوف نمی‌گه، اینو یه ورزشکار حرفه‌ایه پرورش اندام IFBB می‌گه، رازهای موفقیت اینقدر ساده هستند و اینقدر تکرار شدند که باورشون نمی‌کنیم.

   


نظرات()  
شنبه 4 آذر 1391  04:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

فقط آدم های خوب به خوبی خود شک دارند.

مرد در تاریکی - پل استر

   


نظرات()  
شنبه 4 آذر 1391  03:22 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 5 آذر 1391 12:39 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﻣﯽﭘﻨﺪﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﺎﯾﺪﯼ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ ... ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺪﺍﻧﺪ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ !
ﮐﺎﺭﻝ ﮔﻮﺳﺘﺎﻭ ﯾﻮﻧﮓ

   


نظرات()  
دوشنبه 29 آبان 1391  01:12 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

ترس‌ در موذیانه‌ترین شکلش، لباس مبدل خِرَد را بر تن می‌کند و باعث می‌شود به کارهای شجاعانه کوچکی که به حفظ عزت و شأن ذاتی انسان یاری می‌رسانند، برچسب حماقت، بی‌ملاحظگی، عبث بودن یا حقارت بخورد. برای این مردم، که در هراس از قوانین آهنین سست‌کننده هستند، پذیرش این واقعیت که آزادی حقشان است، آسان نیست.
بریده‌ای از کتاب «رهایی از ترس» آنگ سان سوچی
.
از یک پزشک بخوانید در ستایش و نکوهش ترس

   


نظرات()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

علاوه بر زندگی