تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب تفکر و اندیشه
دوشنبه 27 دی 1389  10:30 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

همیشه و هر جایی که بحث از هدفمند کردن یارانه‌ها می‌شد٬ همیشه از این طرح حمایت می‌کردم! و این حمایت من باعث کلی بحث و تبادل نظر می‌شد؛ افتخار دارم بگم که تقریبا همیشه می‌تونستم دیگران رو قانع کنم که طرح هدفمند کردن یارانه‌ها چقدر می‌تونه مفید باشه٬ اما نه به لحاظ اقتصادی!

با یک مثال شروع می‌کنم. قدیما (قبل از هدفمند شدن یارانه‌ها) وقتی می‌رفتیم نانوایی همیشه کلی نان می‌گرفتیم با هر کیفیت کوفتی که طرف تحویلیمون می‌داد! آخرشم می‌گفتیم بابا بیخیال ۱۰۰ تومن ارزش این اعصاب خوردی رو نداره که! ولی الان وقتی می‌ریم در نانوایی وای به حال نانوا اگه نان یکم بد باشه٬ شخصا می‌کوبمش توی صورت طرف (همیشه دنبال بهانه واسه‌ی این کار بودم) جوری که جرات نکنه دیگه نان بد دست کسی بده. همین الان ببینید٬ بخاطر گرون شدن قیمت بنزین همه کم کم داره دادشون از این ماشین‌های پر مصرف تولید داخل در میاد٬ همه داره اعصابشون خراب می‌شه و از همین روزهاست که این ماجرا بالا بگیره.

کلاً هدفمند شدن یارانه‌ها یعنی کم شدن وابستگی مردم به کمک‌های دولتی؛ یعنی از بین رفتن کمترین دلیل برای مِنّت گذاشتن دولت بر سر مردم٬ که ما چنین و چنان. وقتی مردم همه چیز رو از جیب خودشون پرداخت کنن دیگه هرگز حرف‌های مفت و کارهای اضافه و چرت و پرت‌های کسی رو تحمل نخواهند کرد. وقتی کاسه‌ی گدایی رو زمین بزاری٬ وقتی کار بهت فشار بیاره٬ اون وقته که غرورت بالا می‌گیره٬ اون وقته که واسه‌ی جون‌کندنت ارزش و احترام قائل میشی.

از همین امروز امیدوارم که خیلی چیزا عوض بشه٬ مردم و فرهنگشون عوض بشن و ما خیلی پیشرفت بکنیم. شما باید قدرت این نان و شکم رو درک کنید تا ببینید که چه کارهایی می‌شه باهاشون کرد.

دیگه از این به بعد دولت غلت می‌کنه مارو مجبور کنه که ماشین‌های به درد نخور ایرانی رو بخریم. دولت غلت می‌کنه که مارو مجبور کنه کالاهای بی کیفیت رو مصرف کنیم. دیگه کسی نمیره پولش رو که با جون‌کندن پس‌انداز کرده با این خریدهای کپنی و فروشگاهای دولتی و وام‌های خرید کالا و امثال اینا بریزه دور. دیگه وقتی میری توی یه اداره که کارت رو راه بندازی یک کارمند خیلی خیلی غلت می‌کنه که با تو بد برخورد کنه٬ اونجا نشسته داره پولش رو می‌گیره. دیگه کسی جرات نمی‌کنه کاره درست تحویل ما نده٬ چون خوب می‌دونه که بدجوری دچار دردسر می‌شه.

این چه ربطی داره به انقلاب؟ خوب همه‌ چیز از اینجا شروع می‌شه٬ مردم عوض می‌شن٬ فرهنگ مردم عوض می‌شه٬ خواسته‌های مردم عوض می‌شه٬ قدرت مردم عوض می‌شه. حالا این جریان دو نتیجه‌ی اجنتاب ناپذیر به دنبال خواهد داشت.

اول اینکه یا حاکمیت با این فرهنگ و مردم جدید خودش رو هماهنگ خواهد کرد (که بعید می‌دونم بتونه) و روزگاری بهتر خواهیم داشت٬ دولت خواه ناخواه باید امتیاز بده٬ باید به خواسته‌های مردم برسه٬ اگه نرسه می‌رسوننش!

دوم و یا دولت مقاومت خواهد کرد٬ و این مردم هستند که دیگه تحمل نخواهند کرد٬ چون اینجا دیگه پای شیکم در میونه٬ نه آزادی بیان و از این چیزای فانتزی و باکلاس

میگید: که بابا از این مردم بخاری بلند نمی‌شه٬ همینجوری که تا این همه مدت سر کردن بازم سر می‌کنند و بازم صداشون مثل قبل در نمیاد.

میگم: این توبمیری از اون توبیمیری‌ها نیست. یه مثال معروف هست که می‌گه «فنر رو وقتی فشار می‌دی٬ تا یک حدی جمع میشه٬ اگه تا آخرین قدرتی که داری فشارش بدی بازم از یک حدی بیشتر فشرده نمی‌شه؛ اون وقته که فنر نیروی خیلی زیادی رو توی خودش زخیره کرده٬ اون وقته که فنر فقط و فقط می‌تونه باز بشه و همین یک راه وجود داره نه راه دیگه‌ای» وقتی هم که باز بشه حتما می‌پره چشم و چار یکی رو ناکار می‌کنه!

من به این طرح خوش‌بین هستنم٬ چون می‌دونم که به مردم فشار زیادی میاره٬ چون مردم رو توی تنگنا قرار می‌ده. این امر حتما نتایج خوبی رو موجب خواهد شد.

باید به این تغییرات لبخند بزنیم!

   


نظرات()  
چهارشنبه 16 تیر 1389  08:47 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

هرکسی توی این دنیا کسانی رو دوست داره و برای کسانی احترام قائله, از کسانی حرف شنوی داره و از کسانی هم متنفره!

کسانی توی این دنیا هستند که ما اونها رو الگو قار میدیم. کسانی هستند که اونها رو بزرگ و صاحب خودمون قرار میدیم. و کسانی هم هستند که عاشقشون هستیم. اینها افرادی هستند که زندگی مارو خواهند ساخت و به ما خواهند آموخت که چگونه فکر کنیم و چگونه زندگی کنیم.

سرور و بزرگ و آقای خودم رو”حضرت علی (ع)” می دونم, و راه زندگی بهتر رو در کتاب “نهج البلاغه” و استاد خودم رو در این زندگی, این زمانه ی تو در توی انسانی “آقای آنتونی رابینز” می دونم, و هنر زندگی رو در کتاب “قدرت شگرف درون” ایشان.

در پشت جلد کتاب ایشون جمله ای از “آلبرت اینشتین” هست که خیلی دوستش دارم:

“مهمترین نکته بازماندن از طرح پرسش است. کنج کاوی و شوق دانستن عامل حیات و زیستن است. انسان وقتی در خصوص اسرار زندگی ابدی به تفکر می پردازد از ساختاز شگفت انگیز واقعیت می هراسد. انسان باید سعی کند که هر روز تنها بخشی از این راز را دریابد. هرگز این کنج کاوی مقدس را از دست ندهد”

و در اولین صفحه ی کتاب:

” در اعماق وجود انسان نیروهایی نهفته است, نیروهایی که او را به شگفتی وا می دارد و نیروهایی که هیچ گاه تصور نمی کند که مالک آنهاست, نیرهایی که اگر برخیزند و وارد عمل شوند, انقلابی عظیم در زندگی پدید می آورند.” “اوریسون سویت ماردن”

   


نظرات()  
جمعه 11 تیر 1389  08:45 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

فوتبال ورزش خوبیه و من دوستش دارم, ولی نه به اندازه ی خیلی ها!

به نظر شما چرا فوتبال به این حد از محبوبیت و گسترش در دنیا رسیده؟ و میشه اون رو توی هر کوچه ای از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب این کره ی آبی رنگ دید؟

فوتال فقط یه ورزش ساده نیست, فوتبال فرهنگ و اجتماع رو در خودش داره, اقتصاد رو در خودش داره. خیلی راحت می تونید تمام شاخص های بشری ما موجودات دوپا رو در فوتبال دید. از این حرف ها همیشه به این نتیجه میرسم که حتما بین موفقیت فوتبال یک کشور و پس ضمینه های انسانی و بشری اون کشور ارتباط کاملا نزدیکی وجود داره!

اگه مثلا از نظر اقتصادی به کشورهای مطرح در فوتبال دنیا نگاه کنیم, خواهیم دید که از بهترین اقتصاد های دنیا هستند, و یا اینکه اگر در این سال ها به دلایلی مثل مستعمره بودن و . . .  عقب بودند, الان به سرعت در حال پیشرفت هستند!

به نظر شما این اقتصاده بزرگ  باعث پیشرفت این کشورها در فوتبال شده؟ نه این فکر کاملا اشتباهیه

همون چیزی که باعث شده این کشورها در سایر زمینه های بشری مثل اقتصاد و علم پیشرفت کنند, همون چیزم باعث شده که در فوتبال مطرح و بزرگ باشند!!

این همون دلیلیه که فوتبال ما پیشرفت نکرده و پس رفت کرده, این همون دلیلیه که ما الان پاینیم و اونها بالا. این همون دلیلیه که ما کوچیکیم و اونها بزرگ.

فوتبال ما درست نخواهد شد تا زمانی که خودمون رو درست کنیم, فوتبال ورزش علم, برنامه ریزی, عدالت و تلاشه. و ما اینهارو در زندگیمون نداریم. پس فوتباله خوبی نخواهیم داشت.

   


نظرات()  
دوشنبه 20 اردیبهشت 1389  08:38 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

مهم نیست که چقدر تلاش کردی, مهم نیست که چقدر شکست خوردی, مهم نیست که چقدر مهارت داری, مهم نیست که چقدر توان داری. فقط:

هرگز تسلیم نشو

   


نظرات()  
جمعه 28 اسفند 1388  01:45 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

زندگی یا نبردی دلیرانه است, یا هیچ نیست.

هلن کلر

پ ن: من عاشق این جمله هستم, شاید بیشتر با توجه به اینکه چه کسی اون رو بیان کرده! دوست دارم همیشه این روحیه رو سرمشق خودم قرار بدم.

   


نظرات()  
پنجشنبه 15 مرداد 1388  12:34 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1391 11:48 ب.ظ
توسط: سجاد

این ماجراهای انتخابات و بعد از اون هر نتیجه ی بدی که داشت رو که همه میدونن ولی نتیجه های خوبی هم برای من داشت!

دعوای اعتقادی ما و اینکه من انتقاد کنم و اون حمایت, دیگه کم کم تموم شده و بیشتر به سرکشی جوانی من و دل سوزی پدرانه ی مربوط میشه! آخریه همین امروز سر ناهار بود وقتی داشتن مراسم نصب کردن احمدی نژاد رو  از اخبار ساعت 1 نشون می دادن. چندتایی فحش دادم آماری بابام حق داشت کلی بحثمون شد. حق داره می گه حالا هر خری میخاد باشه تو اجازه نداری فحش بدی چرا بخاطر این چیزا واسه ی خودت گناه می تراشی؟ منم دیدم راست میگه ختمش کردم.

بیچاره کلی کم آورده ولی هنوزم راجع به امام خمینی کلی حسن نیت داره و عاشقشه میگه هرکی بود راست بود و اگه الان بد شد خواستش نبود و به این جا رسیدیم شاید از سر نانوانیش بود! یه خدا رحمت کنه هم میندازه آخرش منم بهش احترام میزارم.

همیشه اینو میگم که هیچکس معصوم نیست و کسی که معصوم نیست اشتباه می کنه و کسی که اشتباه می کنه میشه ازش انتقاد کرد و حتی ازش متنفر شد بخاطر اشتباهاتش!

الان فقط داره به زبان بی زبانی میگه که پسرم خفه شو. نمی دونم اگه مطالب وبلاگم رو بخونه چه واکنشی نشون میده گرچه از نظر اعتقادی خیلی به هم نزدیکیم ولی من اعتقادم اینه که همیشه باید راست گفت و اون میگه همیشه نباید حرف زد!!

شاید اون راست بگه؟!

من نیستم که وقتی اسم رفیقم میاد و یاد لحظه ی شهادتش میفتم بغض گلومو میگیره و چندتایی اشک نقره ای از چشمام راه میفته. فقط می دونم پدرم هرچی میگه درست می گه. باز خوش به حال من که زجرهایی نداشتم که بخاطرش افسوس بخورم. وای پدر, من که اینجوری توی آتیشم تو دیگه داری چی میکشی. تو چی میکشی که توی حرفات و گله هات می بینم که حس می کنی بهت خیانت شده.

بمیرم بابا که وقتی با پسر کوچیکت که هنوز دهنش بوی شیر میده بحث می کنی و نمی تونی قانعش کنی و اون همه جنگیدنا و زجر و خون و فشار یادت میاد بغض توی گلوت فشار میاره.

بمیرم وقتی پسر عزیز دردونت تمام ضمینه های اعتقادیت رو به چالش میکشه و تو به فکر فرو میری و ساکت میشی

بمیرم واسه تو فرشته ای که توی این دنیا پیش ما گیر کردی. دوست دارم بابا

   


نظرات()  
دوشنبه 5 مرداد 1388  12:28 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

با خاموش کردن چراغ کسی کور نمی شود!

دیروز توی یه برنامه داشتند در مورد حوادث اخیر ایران و تاثیری که روی جامعه ی داشت صحبت می کردند. و کلی داد و هوار که وای بر ما تمام مردم این مملکت توسط عناصر بیگانه از طریق اینترنت مخصوصا این یوتوب و تویتر و فیس بوک (فکر کنم منظورشون شبکه های اجتماعی بود!!) تحریک شدند و اصلا خودشون که عقل و فهم و درک شعور نداشتند!

یه استلاح هست که من خیلی دوستش دارم ” گرسنگی خبری ” خیلی سادس وقتی که آدم گرسنش باشه با هر چیزی سعی می کنه در کمترین زمان و آسان ترین حالت خودش رو سیر کنه..

یه حرف خیلی جالبی رو توی همون برنامه در مورد حال و هوای ایران زدند که واقعا منو به فکر فرو برد. از قول یکی از مقامات بلند پایه ی آمریکایی نقل شده که ایران الان به پدیده ی “قورباغه ی پخته” خیلی نزدیگه و با استفاده از همین حرف به این نتیجه رسیدند که  مردم ایران دارند طوری مورد حمله قرار می گیرند که خودشون نمی دونن و وقتی که بفهمن که دیگه کار از کار گذشته! و همه ی ایرانی ها بیچاره شدن!!

اما من از یه نظر دیگه  نگاه می کنم. به نظر من دولت و نظام ایرانه که در وضعیت ” قورباغه ی پخته ” قرار داره و یک روزی از همین روزهاست که میفهمه فلج شده و کار از کار گذشته.

هرکسی فقط کمی با شبکه های اجتماعی کار کرده باشه می تونه طرز کار این شبکه هارو بفهمه. این شبکه ها توسط مردم و کاربرانشون گردونده میشن. قبول دارم که خیلی جوگیر هستند و از کاه کوه می سازند ولی من میخام راجع به سیاست مهدودید دولت صحبت کنم! و اشتباه بزرگی که دولت داره انجام میده که همین امر به امید خدا باعث نابودیش خواهد شد.

انسان ها اگرم آزاد نباشند اگه پیش خودشون فکر کنند که آزادند در عین  آزاد نبودن فکر می کنند که آزاد هستن!! فقط باید در این مهارت داشته باشی که بهشون دروغ بگی. دولت بیچاره ی ما هم از این کارا بلد نیست. و فقط یک سیاست رو همیشه تا اونجایی که من عقلم قد میده در دست کار داشته و اونم سیاست کنترل و محدودیته. این رو خوب فهمیدند که چقدر افکار عمومی مخصوصا جوانان اهمیت داره این روزا چقدر از داستان آندلس و از دست رفتن سرزمین های اسلامی و خراب شدن جوانانش حرف می زنند و ابراز اهمیت و ترس می کنند.

فیــلتــرینگ انجام میشه ماهواره مهدود می شه و روزنامه ها و خبرنگاران و وبلاگ نویس های محدود میشن. به امید اینکه مردم چیزهایی رو که باید ببینند و بشنود و دنبالش هستند رو بهش دست نیابند. ولی چیزی که اینجاد می شه “گرسنگی خبری” که همین امر اولا باعث بی اعتمادی شدید به رسانه های مورد حمایت دولت و رسمی میشه و دوم مردم رو زده می کنه و در اونها نفرت ایجاد میکنه. هیچ کس دوست نداره که کسی در مورد عقاید و دانسته ها و منابع کسب و تایید اونها تصمیم بگیره, که دوستان ما خیلی راحت این کار رو انجام میدن و با افتخار هم بیان می کنند. این که خیلی راحت آقای کارشناس بر میگرده میگه که ما باید فکار جوانان خودمون رو هدایت کنیم به نظر شما توهین نیست؟ به نظر من که هست. و بخاطر همین گرسنگی ما از هر کجای ممکن اخبار مورد نظر خودمون رو تامین و تایید می کنیم.

مادرم همیشه می گفت وقتی که انقلاب شد هیچکس فکرشم نمی کرد که به این راحتی بشه حکومت رو عوض کرد. اصلا کسی فکر نمی کرد که بشه حکومت رو عوض کرد!

“قورباغه ی پخته” این یه داستان علمی جالبه. قورباغه رو می ندازن توی یه ظرف آب سرد و میزارنش روی حرارت. و کلی قورباغه واسه خودش حال می کنه. غافل از اینکه آب داره گرمتر و گرمتر میشه. تا زمانی که آب به نقطه ی جوش می رسه! و یدفه قورباغه متوجه می شه که آب گرمه. و بطور ناگهانی عکس و العمل نشون میده و می خاد بپره و فرار کنه که دیگه کار از کار گذشته و فلج شده و باید منتظر مرگش باشه!

وقتی که دولت مردان(یا حتی اکثریت مردم کشوری) فکر می کنند که مردم کاملا با حکومت همسو هستند و هیچ خبری نیست و از کسی بخاری بلند نمیشه. و کسی ناراضی نیست(که واقعلا ممکنه نباشه) و همچنان به کارهای گذشتشون ادامه میدند و انتظار نتیجه ی همسان رو دارند. اینجاست که باید اخطار بدم که اون دولت در خواب قورباغه ای خودش فرو رفته.

من یه نظریه دارم که نمی دونم جایی مطرح شده و کسی گفته یا نه ولی خودم بهش اعتقاد دارم و می دونم که درسته:

به نظر من مواقعی پیش میاد که آدم ها خودشونم نمی دونند که ناراضی هستند! انسان یه حالت دفاعی داره که بخاطر اینکه فرسوده و نابود نشده در مقابل خیلی از خواسته هایی که بطور ناخودآگاه اون رو آزار میدن و زمان طولانی هم دارند یک نوع حالت فراموشی ایجاد می کنه بطوری که حتی خودشم نمی دونه که وجود داره! ولی این حالت مثل آتش زیر خاکستره که آماده ی شعله ور شدنه و به نظرم یکی از دلایل ناگهانی بودن اکثر شورش ها و حوادث تاریخی همین باشه. وقتی که اتفاقی پیش میاد و اوضاع متزلزل می شه یدفه می بینیم که همه یک صدا یک حادثه ی بزرگ رو رقم میزنند. حتی انقلاب! بعد میگیم که اینا که اینجوری نبودند داشتن زندگیشون رو می کردند یدفه همه جوگیر شدند! در صورتی که همین جو باعث میشه که قورباغه ی ما یدفه از خواب بپره و به سیم آخر بزنه! و مردن رو به ادامه ی اون حالت ترجیح بده.

بنا به بزرگ بودن حادثه مخصوصا در جوامع و تعداد افراد بیشتر, یه فرایند وجود داره که قورباغه ها از جا بپرند. که یدفه یک انفجار ایجاد بشه که به نظر من یه چیزایی داره شروع میشه!

خوب حالا چند تا سوال که می تونید قورباغه ی پخته بودن هر کسی رو در مورد تغییر در ایران تشخیص بدید. فقط باید اطمینان داشته باشید که با صداقت جواب میده!

از زندگیت راضی هستی؟

به نظرت از این بهتر می تونستی باشی؟

چند درصد از کارهایی رو که خیلی دوست داری می تونه راحت انجام بدی؟

خلاصه سوال هایی از این دست که نارضایتی های پنهان شده ی فرد رو نشون بده می تونه پتانسیلش رو برای انفجار نشون بده!

ببخشید طولانی شد. قورباغه های خوبی باشید!

   


نظرات()  
سه شنبه 2 بهمن 1386  01:56 ب.ظ    ویرایش: شنبه 24 دی 1390 02:08 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

تا کنون چندین بار قصد نوشتن مطلبی با این موضوع را داشتم ولی بارها با خود کلنجار رفتم و بارها به نکته های پنهاد این داستان راستان توجه کردم. نمی توانم بفهمم که چه اتفاقی افتاده و نمی دانم چرا من احساس خیلی بدی نسبت به این قضیه دارم. شاید یکی از بزرگترین مشکلات من در این باره احساس دوگانگی بود که نمی توانستم از خودم دور کنم و باعث می شد که نوشتن این مطلب برایم سخت و شاید نا ممکن شود. دل را به دریا زدم و می نویسم.

این را قبول دارم که مسئله ی ســـکــس قطعه ای جدا نشدنی از انسان است. ولی برخورد غیره منطقی که با آن شده است همیشه ذهن مرا در این باره آشفته کرده. داستانی که ما برای شروع کردن سر فصل آن حتی نامی نداریم که از فرهنگ ایرانی سر چشمه گرفته باشد و از کلمه ی بیگانه ی ســـکــــس استفاده می کنیم! این موضوع به خودی خود مانند تمامی مطالب طبیعی که در این دنیا وجود دارید در بر دارنده ی هیچ مشکل اساسی نیست. نقاط دیگر دنیا را نمی دانم ولی در کشور ما و در فرهنگ ما خود ما هستیم که مشکلات بزرگی به آن نسبت داده ایم. پیچیدگی هایی اینقدر بزرگ که من از پیشنهاد دادن راهکار ناتوان هستم.

درون تلفن های همراه همیشه دیده می شود. درون اینترنت همیشه هست. درون رایانه های ما هم هست؟ کل داستان من برگرفته از ناتوانی ذهنم است از چیزهایی که در این باره می بینم و نمی توانم بطور منطقی جوابی برای آنها پیدا کنم! کسانی از من سوالاتی کرده اند که انتظار نداشته ام از کسانی چیز هایی دیده ام که حتی از ذهنم تا بدان لحظه عبور نکرده بود. تاکنون چندین بار برایم پیش آمده که از من پرسیده اند که در رایانه کلیپ و عکس ســکســـی چه داری ؟ من هم جواب داده ام: چیزی ندارم! و طرفم با تعجب گفته که چرا دروغ می گویی. خودت را برای من نگیر مگر می شود!! من هم با هزار قسم و قران دست آخر طرف را فهمانده ام که ندارم! از کسانی که حتی ازدواج کرده اند و امکان رفع نیاز خود را بطور مشروع دارند باز هم دیده ام صحنه هایی شرمگین. ولی چرا؟

نمی خواهم خودم را از دیگران جدا بدانم من هم انسان هستم و مانند دیگران رفع نیاز را باید انجام دهم. ولی چیزی که در هنم نمی گنجد عجله شتابزدگی و اشتیاقی است که در اطرفیان خود می بینم. نمی توانم درک کنم. نمی توانم بفهمم که چرا این افراد در تلفن همراه تصاویرش را دارد. در ذهنشان دارد برای رفعش به هر طریقی هزینه می کنند. چه آبرو چه پول چه مردانگی! می دهند و میروند. روسپی گردی را در مردان می بینم!

چیزی که همیشه مرا در ایران آزار داده است توهم جمعی موجود در بسیاری از موضوعات فرهنگی اجتماعی ماست! وقتی می بینی که موقع انتخابات می رسد همه از دولت ناراضی می شوند و همه بد می گویند و قسم می خورند که رای نمی دهم ولی وقتی در کنار صندوق رای دیده می شوند می گویند که برای سربازی خوب است! برای شغل آینده خوب است که محر درشناسنامه باشد! و هزار دلیل دیگر. داستان های دوگانه ای مانند این بسیار هستند در موضوع زنان و مواد مخدر و ….

آیا سـکــــــس خوب است؟ پس چرا وقتی که درباره اش حرف می زنیم. با گوشه و کنایه هایی از طرف شما روبرو خواهیم شد که عرق شرم بر صورتمان بنشیند؟ آیا ســـکــس بد است؟ پس چرا تو که مدافع تمامی هنجار های جامعه هستی همراهت را پر از تصاویر ســکســـی کرده ای و از داستان های رابطها های خود با دختران بسیار می گویی؟! این دوگانگی را باید چگونه توضیح داد؟ ما دیگر چگونه انسان هایی هستیم بر روی این زمین؟! چیزه گیج کننده برای من این است که همه به گونه ای همراه این داستان هستند ولی در همین حال آن را انکار می کنند و سعی در مخفی کاری دارند!!

این داستان سر دراز دارد. دوستانی داشتم که تنها کسی را که نمی دانستند کیست خدا بود  هر کاری می کردند بجز کاری برای خدا و الان شده اند مسئول بسیج محل! و کسانی را که ریش بلند و تسبیح در دست دم از خدا و اسلام می زند ولی آن کردند و خوردند و بردند که بسیاری از بی خدایانی به مانند من جرات نداشتند فکرش را بکنند.

   


نظرات()  
پنجشنبه 28 شهریور 1387  11:25 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

یادش بخیر بچه بودم!

اون موقه مثل همه ی بچه ها با مادر میرفتم بیرون. برای خرید و هر کاری که همه می کنند! مادرم مثل همه ی مادرها نگران من بود که ازش جدا نشم یا مشکلی برام پیش نیاد. دوست داشت که من ادب رو ازش یاد بگیرم. برام حرف میزد و منم دوست داشتم که گوش بدم.

مادر می گفت که کره ی خر وقتی که با مادرش راه میره همیشه جلوی اون راه میره, ولی کره ی اسب همیشه پشت سر مادرش راه میره

داستان احترام بود. من همیشه حواسم بود و پشت سر مادرم راه میرفتم. الانم بعد از گذشت سال ها حالا که مادرم دیسک کمر داره و پا درد امانش رو بریده, مثل یه لاکپشت راه میره, به عقب موندنم در این مسابقه افتحار می کنم. من بزرگ شدم ولی هنوزم می دونم که کره اسب بهترینه! وای چه شیرین بود بچگی.

پی نوشت: این نوشته از بامدادی منو یاده این خاطره انداخت.

   


نظرات()  
پنجشنبه 31 مرداد 1387  06:16 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

به خدا قسم!

خدا آن چیزی نبود که آن مرد پارچه به سر داخل تلویزیون می گفت!

آن چیزی که مرد ریشو که تند تند نماز می خواند می گفت خدا نبود.

خدا میان برگ های همان کتاب خاک خورده ی پدر بود که روی تاغچه کنار آیینه گذاشته بود. همان که آن وقتی یکبار خواندم گریه کردم.

   


نظرات()  
شنبه 7 اردیبهشت 1387  04:42 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

روزی یک موش صحرایی از یک جغد پیر درباره وزن دانه برف سوال می کند. جغد جواب می دهد: “وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است!”

جغد در ادامه می گوید: “روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت ,دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند, می شمردم. به رقم دقیق 3 میلیون و 471 هزار و 952 که رسیدم دانه برف دیگری روی شاخه نشست و … ترق … شاخه درخت ناگهان شکست و من و برفهایی که روی شاخه بودیم در هوا معلق شدیم و بر زمین افتادیم… آره عزیزم, وزن یک دانه برف چیزی بیشتر از هیچ چیز است.”


موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق.

“وینستون چرچیل”

   


نظرات()  
دوشنبه 2 اردیبهشت 1387  04:39 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

عشق پدیده ای عجیب است. مخلوطی از اوهام, واقعیت و تصوراتی که ما در ذهن خود پرورش می دهیم. چیزی را می سازیم که دوست داریم و به او عشق می ورزیم در عین دوری از آن.

ولی محبت چیزی والایی است که بوسیله ی شناخت بوجود می آید. با دانستن تمام بدی ها و خوبی ها ما انتخاب می کنیم که دوست داشته باشیم.

نمی دانم عشق انتخاب ما باشد یا نه ولی اطمینان دارم که برای محبت کردن باید انتخاب کنیم.

   


نظرات()  
یکشنبه 1 اردیبهشت 1387  04:35 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

کلامی نو, سطر صفحه ای دیگر. کتابی تازه گشوده می شود. تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید, به روی جهانی که در انتظار اوست. تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند. در روزگار شادی و اندوه, در کامیابی و رویش, در شکوه و شگفتی. و در تلخ کامی و غم هستی آهنگ های بسیار دارد. پرده های بیشمار, آواهایی که باید شنید, و نواهایی که باید شناخت. باید به ضرب آهنگ آن پی برد. و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد. نشانه ها چشم براهند تا انسان فراخوانده شود, تا به دوردست نظر دوزد و خود را آماده کند. با تمام وجود مهیا و مجهز, برای رفتن. برای گام نهادن در راه و بیراه. برای گریختن از بیم ها, دلشوره ها و ترس ها, تردید ها. برای فرورفتن و فرارفتن. عبور از مرزها, و گذر از بینهایت به اقلیم پررنگ رویا. به سرزمین مکاشفات به دیار دریافت ها. به سوی فهمی عمیق تر, و هدایت جهان بسوی هر آنچه می خواهیم. کوشش بسیار برای دانستن یک راز. کلیدی برای دست یابی به همه چیز. هر کس مرکز جهان خویشتن است. نقطه ی توامان آغازها و پایان ها. او ارزش های خود را بنای می نهد. و هویت خویش را شکل می دهد. آیا ما پدیدآورندگان شرایطیم, و یا خود پدیده ای بر آمده از آن؟ مرزهای اختیار ما کجاست؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود؟ در دنیای روابط تاریک, در جهان چراغ های خاموش. در وادی متروک انسان های تنها, با مناسباتی مخدوش. چه کسی می خواهد در فردگرایی خود فرو رویم؟ در دنیای ذهنیات شناور بمانیم. و جهان درون را به معیاری تبدیل ناپذیر بدل سازیم؟

 

برگرفته از پیشگتفار فیلم راز در “سینما ماورا”

   


نظرات()  
دوشنبه 1 مرداد 1386  12:22 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد.مرده اند از بیم یاران نامداران را چه شد.

جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش قمریان آخر کجا رفتند ساران راچه شد.

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت.بلبلان قرقاولان کبکان هزاران را چه شد.

دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند. دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد.

قمریان آخر کجا رفتند سرارن را چه شد.

هرکجا سوز زمستان است و تاراجی خزان. روح تابستان و اسب نوبهاران را چه شد.

زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست. کاوه ی لشکر شکن کو شهسواران را چه شد.

لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید. رستم و گودرز کو اسپندیاران چه شد.

خشکسالی در زمین بیداد و غوغا میکند.بخشش هفت آسمان کو باد و باران را چه شد.

قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد.

   


نظرات()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

علاوه بر زندگی