تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب ابر ترس
شنبه 25 آذر 1391  01:03 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

خدا مثل درد می‌مونه!
در واقع درد وجود نداره! بدن انسان یه سری پیام‌های عصبی رو تولید می‌کنه که برای سلامت انسان ضروری هستند، و باعث میشن که ما با حس درد آسیبی به خودمون نزنیم و یا آسیب‌ها رو شناسایی کنیم.
خدا هم کار همون درد رو می‌کنه!
شما وقتی انسان هستین و آسیب پذیرید؛ انسانی هستید که می‌ترسید؛ انسانی هستید که زیاد صدمه می‌بینید به مکانیزمی احتیاج دارید که جلوی فروپاشی روحی شما گرفته بشه، این نیاز بصورت غریزی در ما هست. یه مسکن یه درمان!
درست مثل مکانیزم تولید درد!

   


نظرات()  
دوشنبه 29 آبان 1391  12:12 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

ترس‌ در موذیانه‌ترین شکلش، لباس مبدل خِرَد را بر تن می‌کند و باعث می‌شود به کارهای شجاعانه کوچکی که به حفظ عزت و شأن ذاتی انسان یاری می‌رسانند، برچسب حماقت، بی‌ملاحظگی، عبث بودن یا حقارت بخورد. برای این مردم، که در هراس از قوانین آهنین سست‌کننده هستند، پذیرش این واقعیت که آزادی حقشان است، آسان نیست.
بریده‌ای از کتاب «رهایی از ترس» آنگ سان سوچی
.
از یک پزشک بخوانید در ستایش و نکوهش ترس

   


نظرات()  
جمعه 14 مهر 1391  09:55 ق.ظ    ویرایش: جمعه 14 مهر 1391 09:57 ق.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: موسیقی ،

توی این بدبختی ملت ایران، توی این گِرونی، توی این سرخوردگی هممون، توی این ترس،  نا امیدی که ملت ایران گرفتارش شدن...
این آهنگ جدید رضا پیشرو و امیر تتلو واقعن روح منو خراش میده.....

رضا پیشرو و امیر تاتارو / یه طرف درد
Amir Tataloo Ft Reza Pishro / Ye Taraf Dard

Download / دانلود


متن کامل آهنگ در ادامه‌ هست

ادامه مطلب   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  09:51 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

(بند-۱)

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبهٔ بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه‌های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد

روان بر بال‌های باد، باران

درون کلبهٔ بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها

«زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد – مانند گرگان – باد، زوزه

ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»

«کنار مطبخ ارباب، آنجا

بر آن خاک اره‌های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن »

«وز آن ته مانده‌های سفره خوردن»

«و گر آن هم نباشد استخوانی »

«چه عمر راحتی دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی »

«ولی شلاق! این دیگر بلایی ست »

«بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم »

(بند-۲)

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبهٔ بی روزن شب

شب توفانی سرد زمستان

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگ‌ها

«زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگ‌ها – باد، زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است »

«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی

شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می‌کند بر دشت و بر ما »

«نه ما را گوشهٔ گرم کنامی

شکاف کوهساری سر پناهی »

«نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم

دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه

برون: سرما درون: این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه »

«و … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله‌ور گشت

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت »

«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست »

«درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد »

~شعر از دفتر زمستان مهدی اخوان ثالث

   


نظرات()  
شنبه 25 اردیبهشت 1389  08:44 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

اصلا دوست ندارم وارد مسائل سیاسی بشم,حرفی هم که میزنم اصلا سیاسی نیست.

من کرد هستم و به کرد بودنم افتخار می کنم, خیلی وقت ها مثل همین الان که دارم می نویسم عصبانی هستم از دست این ملت ایران! خیلی دوست داشتم یه گروه عوضی بیکار پیدا میشد که مردم رو می کشت و بمب گذاری می کرد و خون دولتی هارو می ریخت و ادعای این رو داشت که تهران باید از ایران جدا بشه!

من نمی دونم چرا هرکی توی این کشور اعدام میشه همه دادشون در میاد, به درست و غلت بودنش کاری ندارم. توی درگیری های چند وقت پیش توی روانسر; سامان دوستم سرباز بود, خودش تیراندازی کرده بود, خودش کشته شدن دوستانش رو با چشماش دیده بود.

من چرا باید از اعدام شدن یک عضو از هر گروه تروریستی که خون مردم بی گناه رو می ریزه ناراحت بشم؟ چرا باید از نظریه‌ی کردستان بزرگ که فقط به نظرم یه حرف مفته دفاع کنم؟ چه اهمیتی داره که این مرزهای کوفتی توی این دنیا کدوم طرف خونه ی ما باشند؟ توی ایران بودن یا هرجای دیگه ای بودن چه فرقی به حال من و امثال من داره؟

امنیت خواستن چیزه زیادی نیست, اینکه هر جایی توی خاک کشورت بری, بدون اینکه حس بد و نا امنی بکنی; به نظر من بزرگترین هدیه ی دنیاست. دست من باشه هر کسی رو که به هر انسان آزادی چپ نگاه کنه اعدام می کنم!!

مردم شهر و استان من هستند که سالهاست که با انواع و اقسام گروه های تروریستی آشنا هستند و خون رو در میان سرزمینشون می بینند, بهانه, کرد بودنه. ولی همه ی ما می دونیم که این همش چرت و پرته, توی این دنیا همه دنبال قدرت برای خودشون هستند. اصلا برای شخص من مهم نیست که قدرت دست کی باشه, من فقط آرامش و شادی برای مردمم می خام.

کاش یکی پیدا می شد چهار نفر رو توی این جاده ی چالوس سر می برید تا مردم تهران می فهمیدن خوشحالی از اعدام شدن برخی انسان ها هم می تونه معنی داشته باشه!

   


نظرات()  
پنجشنبه 15 مرداد 1388  12:34 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1391 11:48 ب.ظ
توسط: سجاد

این ماجراهای انتخابات و بعد از اون هر نتیجه ی بدی که داشت رو که همه میدونن ولی نتیجه های خوبی هم برای من داشت!

دعوای اعتقادی ما و اینکه من انتقاد کنم و اون حمایت, دیگه کم کم تموم شده و بیشتر به سرکشی جوانی من و دل سوزی پدرانه ی مربوط میشه! آخریه همین امروز سر ناهار بود وقتی داشتن مراسم نصب کردن احمدی نژاد رو  از اخبار ساعت 1 نشون می دادن. چندتایی فحش دادم آماری بابام حق داشت کلی بحثمون شد. حق داره می گه حالا هر خری میخاد باشه تو اجازه نداری فحش بدی چرا بخاطر این چیزا واسه ی خودت گناه می تراشی؟ منم دیدم راست میگه ختمش کردم.

بیچاره کلی کم آورده ولی هنوزم راجع به امام خمینی کلی حسن نیت داره و عاشقشه میگه هرکی بود راست بود و اگه الان بد شد خواستش نبود و به این جا رسیدیم شاید از سر نانوانیش بود! یه خدا رحمت کنه هم میندازه آخرش منم بهش احترام میزارم.

همیشه اینو میگم که هیچکس معصوم نیست و کسی که معصوم نیست اشتباه می کنه و کسی که اشتباه می کنه میشه ازش انتقاد کرد و حتی ازش متنفر شد بخاطر اشتباهاتش!

الان فقط داره به زبان بی زبانی میگه که پسرم خفه شو. نمی دونم اگه مطالب وبلاگم رو بخونه چه واکنشی نشون میده گرچه از نظر اعتقادی خیلی به هم نزدیکیم ولی من اعتقادم اینه که همیشه باید راست گفت و اون میگه همیشه نباید حرف زد!!

شاید اون راست بگه؟!

من نیستم که وقتی اسم رفیقم میاد و یاد لحظه ی شهادتش میفتم بغض گلومو میگیره و چندتایی اشک نقره ای از چشمام راه میفته. فقط می دونم پدرم هرچی میگه درست می گه. باز خوش به حال من که زجرهایی نداشتم که بخاطرش افسوس بخورم. وای پدر, من که اینجوری توی آتیشم تو دیگه داری چی میکشی. تو چی میکشی که توی حرفات و گله هات می بینم که حس می کنی بهت خیانت شده.

بمیرم بابا که وقتی با پسر کوچیکت که هنوز دهنش بوی شیر میده بحث می کنی و نمی تونی قانعش کنی و اون همه جنگیدنا و زجر و خون و فشار یادت میاد بغض توی گلوت فشار میاره.

بمیرم وقتی پسر عزیز دردونت تمام ضمینه های اعتقادیت رو به چالش میکشه و تو به فکر فرو میری و ساکت میشی

بمیرم واسه تو فرشته ای که توی این دنیا پیش ما گیر کردی. دوست دارم بابا

   


نظرات()  
پنجشنبه 6 تیر 1387  06:05 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: قدرت و سیاست ،

وقتی از پلیس می ترسم.

وقتی که با بچه ها میریم قهوخونه تا قایمکی یه قلیونی بکشن از پلیس می ترسم.

وقتی از حموم میام بیرون و لباس های خوبم رو می پوشم و میخام برم بیرون از پلیس می ترسم.

وقتی پشت فرمون در حال رانندگی هستم از پلیس می ترسم.

*وقتی با بچه ها میریم کافی شاپ از پلیس  می ترسم.

وقتی میریم عروسی از پلیس می ترسم.

وقتی برای ورزش میرم توی پارک از پلیس می ترسم.

وقتی اطمینان پیدا می کنم که مجرم نیستم از پلیس می ترسم.

وقتی به آزادی فکر می کنم از پلیس می ترسم.

.

* جدیدا چند تا ماشین دره کافی شاپ و کافه و … وامیستن و مامورها میریزن تو و هرچی دختر و پسره دستگیر می کنند!

   


نظرات()  
پنجشنبه 5 مرداد 1385  09:10 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

هر آنچه باران به من گفت
ناله های شب سیاه بود
هر آنچه باران به من گفت
غصه های یک گم کرده راه بود
هر آنچه باران به من گفت
زمزمه های یک دل شکسته بود
هر آنچه باران به من گفت
سکون یک در خود نشسته بود
هر آنچه باران به من گفت
فریاد یک روانی بود
هر آنچه باران به من گفت
انفجار ناگهانی بود
هر آنچه باران به من گفت
گریه های یک جنگ زده بود
هر آنچه باران به من گفت
سوزش دل ماتم زده بود
هر آنچه باران به من گفت
مرگ پدر برای میهنش بود
هر آنچه باران به من گفت
زنی تنها, چشم براه همسرش بود
هر آنچه باران به من گفت
غم های سیاه یک آفریقایی بود
هر آنچه باران به من گفت
خون های فلسطین پر از تباهی بود
هر آنچه باران به من گفت
شیون زن عراقی بود
هر آنچه باران به من گفت
خاکستر روح یک افغانی بود
هر آنچه باران به من گفت
ضربه های باتوم برای آزادی بود
هر آنچه باران به من گفت
سیله های مامور آگاهی بود
هر آنچه باران به من گفت
ناله بود, غصه بود, غم بود
هر آنچه باران به من گفت
دیده های ذهن پاره ی من بود

   


نظرات()  

علاوه بر زندگی