تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب ابر زندگی
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392  12:49 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

موقعیتی در بیرون، و به شکل سرنوشت بر شما ظاهر خواهد گشت.

- کارل گوستاو یونگ
____________________


وقایع رخ می دهند تا ما را از وجود اندیشه ها، احساسات، گرایشات، تمایلات، ضعف ها و توان مندی های پنهان درونمان با خبر سازند. عشق و دلدادگی، نفرت و نفاق، روانی و سیالیت، و خشکی و اصطکاک، همه و همه حکایت از زیر و زبرهای درون خویش می کنند.

هیچ قلبی نیست که از نقطۀ نوری در درون خویش به بهره مانده باشد، و هیچ دلی نیست که در آن تاریکی ولو به قدر قطره ای راه نیافته باشد. اینکه من در مواجهه با دیگران با نور یا سایۀ ایشان ملاقات می کنم، حکایت من است و نه آن ها.

آنچه پیش روی ما قرار دارد، لحظه به لحظه و با دقتی غیرقابل باور توسط تمامیت روانی مان جذب می شود. هیچ حادثه ای در کار نیست، همه چیز به دقت برنامه ریزی شده است. خویشتنِ خویش مان چنان صحنه را می آراید تا ما با درس خویش روبرو گردیم. از آنجا که همیشه در ایگوی باد کردۀ خویش و نیمه هوشیاریم، درکی از چرایی رخدادها نداریم و بر آنچه درک نمی کنیم نام تصادف می نهیم. در حالی که «هیچ چیز تصاوفی نیست».

- وحید شاهرضا، 4 اردیبهشت 1392

   


نظرات()  
سه شنبه 7 آذر 1391  09:52 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو 
مشتی کاه میماند
برای بادها ...

نیما یوشیج

   


نظرات()  
یکشنبه 5 آذر 1391  12:43 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 5 آذر 1391 12:53 ب.ظ
توسط: سجاد



ذهن همه‌چیز است.
اگر ایمان نداشته باشی که می‌تونی چیزی رو انجام بدی؛ نمی‌تونی انجامش بدی!
این بیشتر شبیه اینه می‌مونه که تو مجبوری خودت، زندگی خودت رو نجات بدی....
بخاطر اینکه هیچ‌کسه دیگه‌ای نمی‌تونه برای تو نجاتش بده.
بنابر این ما مجبوریم انجام بدیم. چیزایی رو که باید انجام بدیم.
مهم نیست اون چیزا چی هستن.
.
پی‌نوشت: اینو یه فیلسوف نمی‌گه، اینو یه ورزشکار حرفه‌ایه پرورش اندام IFBB می‌گه، رازهای موفقیت اینقدر ساده هستند و اینقدر تکرار شدند که باورشون نمی‌کنیم.

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  09:46 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 شهریور 1391 09:50 ب.ظ
توسط: سجاد

زندگی خالی نیست !
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ،
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب صبح دم شیرین ،
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند !

سهراب

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  09:22 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

داداشم همیشه بهم اینو میگه. “این خود تو هستی که مُقصری, نه کَسِ دیگه ای”

اگه ناراحتی این توی که مقصری, اگه غمگینی این توی که مقصری, اگه مَریزی این توی که مقصری, اگه دیگری باحات بد رفتار می کنه این توی که مقصری, اگه چیزی که میخای نداری این تویی که مقصری, اگه نا امیدی این توی که مقصری, اگه ضعیفی این توی که مقصری, اگه مقصری این توی که مقصری!

به قول داداشم و بروبچه های NA “ما زمانی اعتیاد خود رو کنار گذاشتیم که اعتراف کردیم در مقابل بیماری اعتیاد ناتوانیم”

تا وقتی که نفهمی که تو مقصر همه ی اینها بودی و با خودت کنار نیای, هیچوقت از اینی که هستی بهتر نمیشی

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  12:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدار کنیدش بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

( ابن یمین )

   


نظرات()  
یکشنبه 8 مرداد 1391  01:25 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: موسیقی ،

زندگیم رو لب تیغه نمیشه با تو بیام
زخم من خیلی عمیقه نمیشه با تو بیام
آخر قصه چی میشه خودمم نمیدونم
واسه این که با تو باشم میخوام و نمیتونم
  .
فرزاد فرزین - لب تیغ

   


نظرات()  
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391  05:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

سوال از مریم خانوم از خوانندگان وبلاگ:

سلام. دنبال دانلود فیلم راز بودم كه لینكشو در پستهای پیشین وبلاگ قبلی شما پیدا كردم.

راستش من چند ماه پیش كتابشو چند بار خوندم. دستور العملهاشو دارم به كار میبرم. كتاب صوتی فیلم راز رو هم گوش كردم.
اما هنوز هیچ خبری از برآورده شدن آرزوهام نیست. البته اینو بگم كه شاغلم و كار میكنم و زحمت میكشم . اینجور نیست كه راحت تو خونه بشینم منتظر باشم اما آرزوهای من با تلاش تنهایی من بدست نمیاد.
باید كائنات هم كمكم كنند .
چند روز پیش نقد دكتر هلاكویی در مورد فیلم رازو گوش كردم كه بسیار ناامید شدم.
حالا پرسشم از شما اینه كه شما این فیلمو كامل دیدید ؟ آیا اثرات مهمشو در زندگیتون دیدید ؟
الان كه چند سال از گذاشتن اون لینك در وب قبلیتون میگذره , كلن میشه بهم بگید نظرتون در مورد این فیلم چیه ؟ آیا به نظر شما هم غلو كرده ؟
گاهی دیگه از شدت ناامیدی در ناحیه قفسه سینم به شدت احساس تنگی نفس میكنم .
من همه دستورالعملهای این كتاب رو انجام میدم.
تابلو آرزوها ....سنگ شكرگذاری....تجسم ذهنی....تلقین مثبت....نوشتن آرزوها...همه رو مو به مو چند ماهه كه دارم انجام میدم.
اما هنوز هیچ خبری نیست .

همه ناامیدم كردند . تا رسیدم به وب شما.
نمیگم امید واهی بهم بدید اما خواهش میكنم
نظر واقعیتونو بدون تعارف واسم بنویسید .

و اگه به این فیلم باور دارید , فكر میكنید اشكال كار من در كجاست ؟

جواب من:
مشکل شما در ایمانه. یعنی مشکل همه در ایمانه. بین عمل کردن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن و عاشق بودن.
من نه تنها به این قانون ایمان دارم بلکه دو قانون دیگه رو هم اضافه کردم به قوانین اینجوریه زندگیم.
من وقتی کامنت شمارو خوندم متوجه یه اشتباهات ریز و بسیار مهمی شدم.
مثلا کلمه دستور العمل که استفاده کردید برای من خیلی جالب بود! تا حالا اصلا اینجوری بهش فکر نکرده بودم بعد از این همه مدت. از نظر من اینها فقط روش هایی بودن که هر کسی درک شخصی خودش رو از این قانون شرح داده بود!
دستور العملی وجود نداره. باید باور داشته باشید و خودتون رو هم جهت کنید.
من اینو قبول دارم.
1: اول بدونید که واقعا چی میخاید.
درک درست اینکه واقعا چی میخاید واقعا سخته. اکثر اوقات جیزی که فکر میکنید میخاید اونی نیست که وواقعا میخاید! مثلا یه ماشینه لامبرگینی میخاید ولی نمیتونید بدستش بیارید اما در واقع شما نیاز به توجه دارید و دیده شدن رو میخاید!
2. طلب کنید.
دنبال چیزی باشید که میخاید! همه همه همه کاری که از دستتون بر میاد در جهت طلب کردنش رو انجام بدید. خودتون رو هم جهت با خاستتون بکنید. کوتاه نیاید.
3. منتظر بمونید و اماده ی دریافت باشید. این بخش خیلی مهمه. نکته اینجاست که وقتی مراحل قبل رو درست انجام داده باشید توی این مرحله اصلا نیازی به دریافت نمیبینید! یعنی اینکه انگار همین الان اون چیز رو دارید. وقتی به چیزی که میخاید رسیدید اینقدر براتون عادیه که اونقدرها هم ذوق نمی کنید!
من به اندازه ای که به خدا اعتقاد دارم به این قانون هم اعتقاد دارم.
بخام از تجربیاتم بگم اینجا جاش نیست فقط بدونید که به هرچی خاستم رسیدم.
با اضافه کردن این نکته که فقط در موارد خاصی از این قانون استفاده کردم. جاهایی که واقعا اون شهوت خاستن رو توی خودم دیدم و عاشقی رو توی برق نگاه خودم درک کردم!
مثلا اینجوری نیست که بگید کاش یه ماشین خوب داشتم و شروع کنید تابلو آرزوها درست کنیدو سنگ بگیرید و چند وقت بعد ماشین دار بشید!
هر چیزی خاص باید باشه.
در مورد قانون جذب توضیح بیشتری نیست اما دو قانون دیگه
2. قانون وابستگی
شما به هر چیزی که وابسته باشید اون رو از دست خواهید داد. شما چیزی جدا از وابستگی هاتون هستید. شما بدون وابستگی آفریده شدید و خلاصه بگم خدا دوست داره چیزایی که شما بهشون وابسته هستید از شما بگیره و این جهان رو اینجوری آفریده
3. قانون ترس
خیلی معروفه که از هرچی که بترسید اون چیز به سرتون میاد. این قانون ترس و وابستگی و قانون جذب هر سه مورد از یک متد پیروی می کنند و اونم انرژی منفیه. که در کل انرژی منفی کار مارو خراب خواهد کرد
به هر چیزی که وابسته باشید خواهید ترسید از اینکه از دستش بدید و از هر چیزی که بترسید انرژی که از حس داشتنش بدست آوردید رو از دست خواهید داد و دست آخر خود اون چیز رو از دست خواهید داد.
و اما حرف آخر من به شما دوست عزیزم
آزاده باشید توی زندگیتون این تجربه ای بود که توی این مدت آشنایی با قانون راز یاد گرفتم
این قانون بیشتر از هر چیزی به ما یاد میده که بریم دنبال چیزهایی که میخایم و زندگی خوبی رو داشته باشیم و زندگی خوبی برای خودمون و دیگران بسازیم. نه اینکه خودمون رو وابسته ی و بازتابی از آرزوهامون بکنیم و ببینیم
وقتی به هدف می رسیم اونوقته که اون هددف رو پشت سرمون گذاشتیم. مهم اینه که با هدفمون بهترین لذت ها رو داشته باشیم چه با داشتنش چه با دنبالش بودن
بهروز باشید دوست من.
من آماده ی بحث در مورد جزعیات هم هستما!

   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  04:24 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: لایف‌استایل ،

تا حالا به زمان فکر کردین؟
به گذر زمان٬ به مفهوم زمان٬ به متغییر بودن زمان٬ به «یی مساوی ام سی دو» فکر کردین!!؟
عمر ما خیلی کوتاهه. خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر خیلی چیزهای این دنیا؛ کوتاه در مقابل عمر درختا٬ خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر سنگ‌ها٬ بی‌نهایت کوتاه در مقابل عمر زمین٬ عمر کهکشان٬ عمر جهان٬ عمر جنتی(ن.م)!!!
یا اینکه عمر ما چقدر درازه. خیلی دراز تر از عمر یه مرغ مگس‌خوار٬ خیلی خیلی دراز تر از عمر یه پروانه٬ بی‌نهایت دراز تر از عمر یک حباب!٬ دراز تر از عمر یک ذره‌ی نوترونی
بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه من مثلا یه پروانه بودم که همه‌ی عمرم یکسال می‌شد. روزهای زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بودن؟ یه اگه یه درخت سکویا بودم که عمرم چهارهزار سال می‌شد. روزهی زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بود؟
این روزها به این فکر می‌کنم که عمر من خیلی کوتاه٬ خیلی کوتاه برای این همه کاری که توی دنیا هست که می‌تونم انجام بدم ولی نمی‌رسم که انجام بدم. برای این همه عشقی که پخش شده توی دنیا ولی نمی‌تونم به اندازه‌ی کافی بردارم. ۱۰۰ سال خیلی کمه. خیلی کمه واسه‌ی دیدن دیدنی‌ها٬ واسه یاد گرفتن٬ واسه احساس کردن. واسه کشف کردن دنیا.
و چقدر زود می‌گزره این عمر ما اصلا نفهمیدم که امسال چطوری گذشت٬ یا سال قبلیش٬‌ یا ۲۳ سالی که گذشت. فقط اینو فهمیدم که اگه یه طرفین وسطین بگیرم جواب معادله همش مثل یه گرز توی سرم می‌زنه که وقت نداری سجاد. وقت خیلی کمه.
هنوز با کایت پرواز نکردی٬ هنوز قواصی نکردی٬ هنوز از اورست بالا نرفتی٬ یه دل سیر خاویار نخوردی٬ هنوز تیکه‌ی گمشدت رو پیدا نکردی٬ هنوز تما فستیوال‌های موسیقی دنیا رو نرفتی٬ هنوز اقیانوس رو با قایق نگشتی٬ هنوز.... هنوز برای هیچکدوم از اینا به اندازه‌ی کافی پول جمع نکردی.
من به زمان خیلی بیشتری احتیاج دارم. تا ابدیت خودم رو بسازم.
.
.
بیست سال دیگر شما از کارهایی که انجام نداده‌اید بیشتر ناامید خواهید بود تا از کارهایی که انجام داده‌اید. بنابراین قلابها را باز کنید. از لنگرگاه امن دور شوید. بادبانها را در مقابل باد قرار دهید. سیاحت کنید. رویا ببینید و اکتشاف کنید. «مارک تواین»


   


نظرات()  
یکشنبه 9 بهمن 1390  03:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 بهمن 1390 04:02 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،

کنار مغازه‌ی ما یه فالگیر هست که می‌گن توی کرمانشاه حرف نداره؛ با شمع فال می‌گیره! واسه‌ی هر فال ۶ تومن.
از بد ماجرا فقط خانومارو راه می‌‌ده!
منو بیچاره کرده این خانوم فالگیر. از کدوم نظر؟ الان می‌گم!
چنان خانوم‌هایی (در حد بودنسلیگا بعضی وقتا لیگ بین سیاره‌ای هم داریم) میان با ماشین‌های مدل بالا و تیپ و قد هیکل و آرایشِ صلوات واجب؛ به این خانوم فالگیر سر می‌زنن که من ۸۰ ٪ موارد با سر می‌رم توی مونیتور ۱۰٪ موارد تشنج می‌کنم و کارم به آب قند و اینا می‌کشته و ۱۰٪ موارد شب رو توی بیمارستان باید زیر سرم به سر ببرم!!!
پلاک‌های مختلفی هم می‌بینم که بهش سر می‌زنن. پلاک تهرن٬ کرج ...
ماشین‌های مختلفی هم هستن. زانتیا٬ 206 ٬ پرادو٬ ماکسیما٬ و یه عالمه ماشینه دیگه که من حظور ذهن ندارم!
من با این خانوم‌ها مشکل دارم. خیلی هم مشکل دارم!
آخه خواهر من٬ همشهری٬ هم وطن٬ انسان
شما با این همه حُسن و پول و ماشین و... چرا باید بیای بری فال بگیری؟
چرا باید اینهمه سطحی باشی؟
همیشه دیدنشون عصبیم می‌کنه؛ با خودم می‌گم ببین خدا به کیا پول می‌ده که چجوری خرجش کنن!!
به خدا اگه یکم فکر می‌کردید٬ یکم جای ظاهرتون به فهم شعور و درکتون می‌رسیدید. خوشبخت بودید. خوشبخت.
به قول داداشم برای همتون آرزوی شفا می‌کنم.
.
پی نوشت: یه روز توی خونه بحث همین خانوم‌های خوشگل موشگل بود و منم داشتم از مشتری‌های همین خانوم فالگیر تعریف می‌کردم که از جَمالات هیکلات چیزی کم ندارند. عمه‌م بهم به شوخی می‌گفت: «ناقلا اونجا خوب یکی واسه خودت پیدا کن از اون خوباش» و منم ناخودآگاه به شوخی گفتم: «عمه جون من همشون رو دوست داشتم اگه به فال اعتقاد نداشتن!» فکر کنم عمه‌م توی شلوغی نشنید. بعد عمه جون می‌گفت که سجاد دیگه داره سر و گوشش می‌جُنبه زود براش دستی بالا بزنید. آبجی در جواب به عمه می‌گفت: « نشنیدی چی می‌گه؟! می‌گه اگه به فال اعتقاد نداشتن همشونو دوست داشتم!»

   


نظرات()  
شنبه 1 بهمن 1390  10:31 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

این چند وقته توی امتحانات بودم. همه‌ی تلاشم رو می‌کردم که درسی رو نیفتم؛ چون در غیر این صورت مجبور می‌شدم یک ترم دیگه توی عقب بیفتم و پایان تحصیلم موکول میشد به تابستون ۹۱.
امتحانات قبلی رو خوب دادم ولی روز  امتحان‌های امروز واقعا بد بود. ۲ عدد امتحان ۳ واحدی همزمان در یک ساعت داشتم. روز ۴ شنبه مادربزرگم به رحمت خدا رفته بود٬ من تمام روزهای ۵ شنبه و جمعه رو توی مراسم بودم. اینجوری بود که هیچی نخوندم و این در حالی بود که از قبل هم هیچ مطالعه‌ای انجام نداده بودم.
بخاطر دایی کوچیکم(بیشتر از همه مادر اون بود تا بقیه) که واقعا دوستش دارم و حق گردن ما و من داره٬ با اینکه می‌دونستم اینجوری می‌شه مجبور شدم انتخاب کنم٬ و الانم از انتخابم ناراضی نیستم.
فقط می‌خاستم به خودم یادآوری کنم که زندگی چه بازی‌های عجیبی داره٬ اینجور مواقعه که تازه می‌فهمیم که هرقدر هم برنامه‌ریزی کنیم باز هم نمیشه برای خیلی چیزها هیچ احتمالی قائل شد.
ساده‌ترینش که کنار همه‌ی ماست. مرگه
خدا مادر بزرگم رو رحمت کنه. با اینکه زیاد هم دوستش نداشتم و دلم ازش پر بود امیدوارم که خدا رحتش کنه و بهشت جاش باشه.

   


نظرات()  
شنبه 25 دی 1389  10:26 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

امروز بعد از کُلّی بدقولی به برادر زادم, رفتم براش یه پخش کنند ی صوقی یا همون ,mp3 player گرفتم. Samsung YP-U5 کمرم شکست, 70 هراز تومن پول بابتش دادم. اما راضی هستم. میخام بگم که دادن بعضی پول ها واقعا ارزش داره, مخصوصا اگه پای لذت و علاقه در میان باشه. من موندم چطوری ملت می تونن با بعضی از طرز فکر های عجیب,  کیفیت لذت خودشون از زندگی رو اینقدر پایین بیارن؟!!

این میشه پنجمین دستگاه برادرزادم, ایشون دست بلندی در نابود کردن دستگاه های بُنجل داره, خدایی بهش حق میدم. اون دستگاه های که می خرید همون بهتر که در کمتر از یک ماه خورد و خمیر می شد. دستگاهای چینی با کیفیتی بینهایت نا امید کننده و با قیمیتی نه چندا پایین؛ اگه بخام قیمتشون رو جمع کنم خیلی بیشتر از این مقداری بود که برای خریدن این دستگاه پلیر جدید صرف کردم, که به نظرم زیادم گرون نیست.

این مطلب رو ننوشتم که در مورد مُدل و یا بهتر بودن سامسونگ از سایر بِرند ها و اینجور چیزا حرف بزنم. میخام بگم وقتی میتونید یک چیز خوب رو توی زندگی به بهایی شاید زیاد برای خودتون فراهم کنید, چرا به کم قانع میشید؟ به چیزی که شایسته ی شما نیست, حتی اگه بهایی کمتری بپردازید؟ من اینجوری بهش نگاه می کنم؛ خوردن یک لیوان شربت خونک و دلچسب وسط تابستون خیلی بهتر از یک لیوان آب شیره لولکشیه! اگرچه هردوشون تشنگی آدم رو رفع می کنند؛ ولی این کجا و آن کجا؟!

الان که دارم این مطلب رو می نویسم دارم با پلییر جدید آهنگ مورد علاقم رو گوش میدم, دارم حسرت این رو می خورد که چرا این همه مدت می تونستم همچین کیفیت صدا و راحتی و لذتی رو در اختیار داشته باشم ولی خودم رو ازش محروم کردم؟! به خودم قول می دم اگه خاستم یه زمانی برای خودم یه چیزی بخرم که به لذت بُردنم از دنیا و هُنر و زیبایی ربط داشته باشه, تحت هیچ شرایطی از چیزی کم نگزارم!

   


نظرات()  
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389  08:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

خدایای شکرت می کنم, خدایا خیلی دوست دارم. خدایا بخاطر این هدیت به ما ممنونم.

وانیا خانوم, عمر دایی سجاد

   


نظرات()  
چهارشنبه 14 مرداد 1388  12:29 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: لایف‌استایل ،

بعضی وقتا که مغزم داغ می کنه همش یه فکر توی ذهنمه!

فکرش رو بکنید اگه نسل انسان روش تولید مثلی غیر جنسی داشت (نفهمیدی؟ یعنی اینکه زن و مرد تعطیل فقط یه چیزی که نه زنه نه مرده, یعنی اصلا معنی نداره که باشه. حالا فمنیستا بگن زنه خوب به ما چه!). مثل ” تک جنسی” / “جوانه زنی” / “دستگاه دو قسمتی جنسی” و . . .

خلاصه براتون بگم دنیا گلستان می شد!

شما جای خدا این همه قدرت داری که نمی دونی چیکارش کنی! فرشته ها هم که بهت حال نمیدن خسته کنندن همش خوبه خوبن دنبال مخ زنی همدیگه که نیستن. باید یه سرگرمی خوب واسه خودت جور کنی بخندی دیگه!

پی نوشت: مطلب رو که پست کردم پیش خودم فکر کردم شایدم دنیا گلستانه گلستانم نمی شدا! فکرش رو کردید این آدمای دوپا اگه 99.5 % از وقتشون رو صرف این قضیه نکنن و به چیزای دیگه بتونن فکر کنن می تونه چی بشه! من که یکم فکر کردم ترسیدم!

   


نظرات()  
پنجشنبه 2 خرداد 1387  05:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

سوم خرداد. نمی خواهم در مورد چیزهایی که در تلویزیون نشان می دهند چیزی بگویم. حتی دقیقا نمی دانم امروز چه نام داشت فکر کنم روز ایثار بود یا روز بسیج! 

شاید این دلیل نبود ولی همیشه به دنبال این بهانه بودم که از پدرم بنویسم. مردی که مرد است.

در سال های جنگ. در دوران شجاعت ها, در دوران اشک ها و لبخند ها, پدرم مرد بود, پدرم جنگید برای وطنش جنگید, برای ناموسش جنگید. او جنگید چون می دانست که این کار درست است. جنگید چون می دانست زیر چکمه های عراقی ها جایی برای شادی فرزندانش نیست. او جنگید نه بخاطر اینکه امام خمینی گفته بود. نه بخاطر اینکه جمهوری در کشور ما اسلامی بود. او جنگید بخاطر مردمش. او شجاع بود.

پدرم کسی در این کشور اسم تورا نمی داند. ولی ایمان دارم که تو قهرمان این دوران هستی. پدرم می دانم که شب های زیادی مثل شیر مبارزه کرده  ای, برای افتخار, برای زندگی. می دانم بر شانه ی دوستانه شهیدت گریه کرده ای. می دانم غمگینی.

پدرم دردت را هنگامی که موج خمپاره تورا به آسمان پرت می کرد احساس می کنم. و دردت را احساس می کنم وقتی بی وفایی و قدر ندانی این ملت را می بینی. قدر ندانی فرزندانت را می بینی. پدرم تو فرشته ای هستی که با که آسمان آمدی.

وقتی که می گفتی : “من ترسی از شهادت نداشتم نمی دانم چرا گلوله ها به من نمی خوردند” شاید برای شوخی باشد و شاید دلیل را بیان نکنی. ولی من می دانم فرشته ی من, گلوله برای نزدیک شدن به تو شرم داشت.

پدرم گریه می کنم وقتی گریه می کنی و یاد دوستانی را زنده می کنی که در خون خود رنگین شده اند. گریه می کنی و من می دانم که در قلب شکسته ی تو چه خبر است. آرزو می کنم که لیاقت فرزندی تو را داشتم, ولی افسوس.

پدرم زندگی برایم بی معنی می شود وقتی می گویی: که ای کاش شهید می شدم ولی خدا نخواست. پدرم تو از ما نیستی تو از آسمانی. آرزو می کنم که آن فرزندی باشم که تو دوست داری.

پدرم هر روز, روز توست. تو همه ی دوران منی. تو بهترین منی. تو قهرمان منی. پدرم دوستت دارم.

   


نظرات()  
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

علاوه بر زندگی