تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب ابر شعر
شنبه 19 اسفند 1391  11:01 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: موسیقی ،

این آهنگ جدیده‌ی حسین «دلخوشی» دلمو خیلی تنگ کرد. مثل زمانی شدم که واسه اولین بار «حسرت» رو شنیده بودم.


ترجیح می‌دی جایی که نقشه بچینی، واسه بعد
زندگیتو توی لحظه ببینی
میشه شب، میشه روز، میشه فردا
تو می‌خواستی نهرو کنی دریا
هه، شدی شبیه مردمت
ببین؛ تو رویا همیشه حقیقت گُمه...

   


نظرات()  
شنبه 25 آذر 1391  10:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 تیر 1392 12:36 ب.ظ
توسط: سجاد

من این شعری رو که در ادامه‌ی مطلب آوردم رو ندیده بودم؛ یافتن این شعر بسیار زیبا رو مدیون آهنگ بسیار زیبای «به خود آی» با صدای «آیدین جودی» با همکاری «محمد تیام» هستم.
این آهنگ بسیار زیبا رو می‌تونید از لینک زیر دانلود کنید:
آیدین جودی و محمد تیام - به خود آی
Aidin Joodi - Be Khod Ai Ft Mohammad Tiam

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
.
غزلی منسوب به مولانا

پی‌نوشت: من این شعر رو منسوب به مولانا ذکر کرده بودم؛ اما بعدن متوجه شدم که شاعر کس دیگه‌ای هستند، درست اطلاع ندارم ایشون چه کسی بودند اما هرکس بودند درود بر روح بلندشون

   


نظرات()  
چهارشنبه 8 آذر 1391  02:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: تفکر و اندیشه ،


ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه از حجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز مردان را گرفتند
سراغ سفره ها نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان را گرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشا
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان را گرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بندتنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
برای هر کلام شعر هادی
دو تن قند فریمان را گرفتند 

هادی خرسندی

   


نظرات()  
چهارشنبه 8 آذر 1391  07:16 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

 نشود فاش كسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
این همه قصة فردوس و تمنای بهشت
گفت‌و‌گویی و خیال ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل
هر كجا نامه‌ی عشق است، نشان من و توست
سایه ز آتشكده‌ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن كه به جان من و توست
.
نام شعر: زبان نگاه  شاعر:هوشنگ ابتهاج(از دفتر شعر سیاه مشق)

   


نظرات()  
سه شنبه 7 آذر 1391  10:52 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو 
مشتی کاه میماند
برای بادها ...

نیما یوشیج

   


نظرات()  
یکشنبه 21 آبان 1391  12:26 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

دیر بازیست
در این شهر شلوغ,
هر کجا می نگرم
غنچه ها پژمرده اند
چهره ها افسرده اند
نفسی هست ولیکن
همه دل ها مرده اند
هدفی هست اگر,
نیست به جز لقمه نانی
شرفی هست اگر
در گرو جاه و مقامی.
همه افسرده و غمگین
همه سرخورده از این دین
همه تسلیم به تقدیر
همه محکوم به تحقیر
نه امیدی است به ماندن
ونه شوقی است به رفتن
همه مغروراز ان چیز که بودیم
و از ان کار که کردیم
همه ازکوروش و جمشید چه مستیم
غافل از این سخن تلخ که
" امروز"
در اندیشه تاریخ
کجائیم ؟
چه هستیم ؟
که هستیم؟


م - ز / آبان 91

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:46 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 شهریور 1391 10:50 ب.ظ
توسط: سجاد

زندگی خالی نیست !
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ،
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب صبح دم شیرین ،
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند !

سهراب

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:37 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشد
چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو
چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار
آنکس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

دیوانه کسی بوده است کو عشق نفهمیده است
آنکس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد
آنکو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دردانه بود سری کو در صدف سینه است
سنگی که بود بیجان دردانه چرا باشد

آن دل که بدید آنرو بو برد ز عشق هو
عشق دگر آنرا او کاشانه چرا باشد

آن جان که تواش جانان غیر از تو کرابیند
واندل که تواش دلبر بت‌خانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهی بتو دل یابد
شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

زاهد چو کند جانان چون نیست تنش را جان
در کالبد بی‌جان جانانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن
حقست حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم
چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

.

غزلیات فیض کاشانی

منبع: گنجور

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:07 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

منبع: گنجور

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  09:49 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

صاحب کمال را چه غم از نقصِ مال و جاه

چون ماه پیکری که بَرو سرخ و زرد نیست

مردی, که هیچ جامهِ ندارد باتفاق

بهتر زِ جامه ای که درو هیچ مرد نیست

“سعدی”

   


نظرات()  
سه شنبه 7 شهریور 1391  11:58 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 شهریور 1391 12:43 ق.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،موسیقی ،

من تمام این مدت همینجا بودم
تا آنجایی که می‌دانستم درست است
من همیشه برای لحظه‌ای صبر کردم
که تو از در وارد شوی
اما این برایم تنهایی را به ارمغان داشت
دستم را کنار قلبم می‌گزارم
آیا این زندگی است که من می‌خواهم داشته باشم؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
.....
رویایی که من از تو داشتم؟
و حالا من تنها اینجا ایستاده‌ام
منتظرم٬ روی پای خودم..
برای چیزی که خلع درونم را پر کند
لحظه‌ای که تو مال من باشی
اما این تنهایست..... من می‌دانم
دستم را روی روحم می‌گزارم
آیا این چیزیست که زندگی به من ارزانی می‌دارد؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
....
رویایی که من از تو داشتم؟

برداشت آزادی از ترانه‌ی «Schiller - Dream Of You»

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  01:36 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند / بیدار کنیدش بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

( ابن یمین )

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  12:42 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

.

آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

..

.

   


نظرات()  
شنبه 28 مرداد 1391  12:40 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

“فورغ فرخزاد”

   


نظرات()  
سه شنبه 24 اسفند 1389  11:44 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

چهارشنبه سرویست

آتشی به پا خواهم کرد٬ هرچند کوچک٬ هرچند حقیر

تا بدانم که هنوز هم می‌توانم آتشی بسازم

به یاد روزگار قدیم

سوختش مهم نیست

شاید شاخه‌ی خشکیده‌ی درخت خانه

شاید برگ‌های خسته‌ی پاییزی

آتشی خواهم ساخت

حتی اگر سوختش رویاهایم باشد

حتی اگر ذهنم را بسوزانم

   


نظرات()  
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

علاوه بر زندگی