تبلیغات
علاوه بر زندگی - مطالب ابر عشق
شنبه 25 آذر 1391  10:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 تیر 1392 12:36 ب.ظ
توسط: سجاد

من این شعری رو که در ادامه‌ی مطلب آوردم رو ندیده بودم؛ یافتن این شعر بسیار زیبا رو مدیون آهنگ بسیار زیبای «به خود آی» با صدای «آیدین جودی» با همکاری «محمد تیام» هستم.
این آهنگ بسیار زیبا رو می‌تونید از لینک زیر دانلود کنید:
آیدین جودی و محمد تیام - به خود آی
Aidin Joodi - Be Khod Ai Ft Mohammad Tiam

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
.
غزلی منسوب به مولانا

پی‌نوشت: من این شعر رو منسوب به مولانا ذکر کرده بودم؛ اما بعدن متوجه شدم که شاعر کس دیگه‌ای هستند، درست اطلاع ندارم ایشون چه کسی بودند اما هرکس بودند درود بر روح بلندشون

   


نظرات()  
چهارشنبه 8 آذر 1391  07:16 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

 نشود فاش كسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
ای بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
این همه قصة فردوس و تمنای بهشت
گفت‌و‌گویی و خیال ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل
هر كجا نامه‌ی عشق است، نشان من و توست
سایه ز آتشكده‌ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن كه به جان من و توست
.
نام شعر: زبان نگاه  شاعر:هوشنگ ابتهاج(از دفتر شعر سیاه مشق)

   


نظرات()  
جمعه 19 آبان 1391  10:41 ب.ظ    ویرایش: جمعه 19 آبان 1391 11:24 ب.ظ
توسط: سجاد

چند تا از ویدیوهایی رو که واقعن دوست دارم رو اینجا برای دیدن شما میزارم.
در ستایش شادی اجتماعی.
وقتی که افرادی دور هم جمع میشن و دست به کاری می‌زنند که لبخند به روی لب ما میاره، کاری که عشق رو به یاد ما میاره.
.
در ویدیوی اول کار بسیار زیبای دانشجوهای دانشگاه MIT رو میبینید که بصورت تقلیدی از کلیپ Gangnam Style از PSY خواننده‌ی کره‌ای که اینروزا خیلی خیلی معروف شده و تالان در یوتوب بیش از ۶۸۰ میلیون بار دیده شده درست کردند(اینجا ببینید)
در این کار جالب چند تا از استادای معروف دانشگاه MIT از جمله آقای نوآم چامسکی حظور دارند (درسی باشه برای استادای ما که ادعای بلدی و سر بزرگی دارند و هیچی حالیشون نیست از زندگی و درک درست)
دانشگاه MIT تا الان ۷۸ جایزه‌ی نوبل برنده شده که فقط همین برای ذکر اینکه چقدر دانشگاه خوبیه کافیه.
توصیه می‌کنم این کلیپ رو حتمن ببینید. کلیپ رو می‌تونید در یوتوب هم ببینید، از اینجا ببینید



ویدیوی بعدی در مورد جونیه که میخاد از دوست دخترش تقاضای ازدواج کنه و میخاد این مراسم خیلی خاص باشه، پس با حدود ۵۰ نفر از دوستان و اعضای خانوادش هماهنگ می‌کنه و چند هفته‌ای تمرین می‌کنند و یک مراسم رقص و برنامه‌ریزی می‌کنند و دختره رو بدون اینکه خبر داشته باشه در اون موقعیت قرار میده، باید قیافش رو ببینید، دختره اشکش در میاد از بس کف و خون قاطی کرده!
در مورد این ویدیو می‌تونید از مجله‌ی تایم بخونید می‌تونید از یوتوب هم ببینید از اینجا



و اما ویدیوی آخر امروز ویدیوی بسیار زیبایی هست که من وقتی برای اولین بار دیدمش مثل ویدیوی ۲۰۰۸ مت، تا یه هفته حالم بد بود و افسردگی گرفته بودم، نمی‌تونستم این همه زیبایی رو تحمل کنم، نمی‌تونستم ببینم و این همه مردم اینجوری توی دنیای زیبای خودشون زیبایی می‌آفرینن و ما از کمترین این محبت در کشور شهرو مردممون خالی هستیم. کلیپ رو در یوتوب ببینید از اینجا


   


نظرات()  
دوشنبه 15 آبان 1391  02:46 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

به کوری چشم هرآنکس که نتوان دید. اونهایی که دوست دارند ذهن و زندگی مارو کنترل کنند، اونهایی که آرزو دارند که یه روزی حتی کنترل تفکرات مارو هم داشته باشند. به کوری چشم همونا...
ویدیوهای مت هاردینگ رو که توی پست قبلی در موردشون گفته بودم آپلود کردم. و به راحتی می‌تونید دانلود کنید.
.
من این سه‌تای بالا رو خیلی دوست دارم، بیشتر از همه 2008 که نوستالژیکم هست یجورایی، این دوتای پایینم فقط از نظر اِدیت و آهنگ یکم کم‌دارن

زندگی خیلی کوتاهه، مگه نه؟
آدم دلش می‌گیره وقتی می‌بینه چقدر کارهای خوب است که نمی‌تونه انجام بده و چه فرصت‌هایی رو برای عشق ورزی کردن رو از دست داده...
.
«باید به دنبال شادی‌ها گشت، غم‌ها خودشان مارا پیدا می‌کنند»  «نیچه»

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:46 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 شهریور 1391 10:50 ب.ظ
توسط: سجاد

زندگی خالی نیست !
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ،
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب صبح دم شیرین ،
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند !

سهراب

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:37 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشد
چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو
چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار
آنکس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

دیوانه کسی بوده است کو عشق نفهمیده است
آنکس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد
آنکو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دردانه بود سری کو در صدف سینه است
سنگی که بود بیجان دردانه چرا باشد

آن دل که بدید آنرو بو برد ز عشق هو
عشق دگر آنرا او کاشانه چرا باشد

آن جان که تواش جانان غیر از تو کرابیند
واندل که تواش دلبر بت‌خانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهی بتو دل یابد
شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

زاهد چو کند جانان چون نیست تنش را جان
در کالبد بی‌جان جانانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن
حقست حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم
چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

.

غزلیات فیض کاشانی

منبع: گنجور

   


نظرات()  
یکشنبه 19 شهریور 1391  10:07 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

منبع: گنجور

   


نظرات()  
سه شنبه 7 شهریور 1391  11:58 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 شهریور 1391 12:43 ق.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،موسیقی ،

من تمام این مدت همینجا بودم
تا آنجایی که می‌دانستم درست است
من همیشه برای لحظه‌ای صبر کردم
که تو از در وارد شوی
اما این برایم تنهایی را به ارمغان داشت
دستم را کنار قلبم می‌گزارم
آیا این زندگی است که من می‌خواهم داشته باشم؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
.....
رویایی که من از تو داشتم؟
و حالا من تنها اینجا ایستاده‌ام
منتظرم٬ روی پای خودم..
برای چیزی که خلع درونم را پر کند
لحظه‌ای که تو مال من باشی
اما این تنهایست..... من می‌دانم
دستم را روی روحم می‌گزارم
آیا این چیزیست که زندگی به من ارزانی می‌دارد؟
آیا این رویایست که من از تو داشتم؟
....
رویایی که من از تو داشتم؟

برداشت آزادی از ترانه‌ی «Schiller - Dream Of You»

   


نظرات()  
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391  06:02 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

سوال از مریم خانوم از خوانندگان وبلاگ:

سلام. دنبال دانلود فیلم راز بودم كه لینكشو در پستهای پیشین وبلاگ قبلی شما پیدا كردم.

راستش من چند ماه پیش كتابشو چند بار خوندم. دستور العملهاشو دارم به كار میبرم. كتاب صوتی فیلم راز رو هم گوش كردم.
اما هنوز هیچ خبری از برآورده شدن آرزوهام نیست. البته اینو بگم كه شاغلم و كار میكنم و زحمت میكشم . اینجور نیست كه راحت تو خونه بشینم منتظر باشم اما آرزوهای من با تلاش تنهایی من بدست نمیاد.
باید كائنات هم كمكم كنند .
چند روز پیش نقد دكتر هلاكویی در مورد فیلم رازو گوش كردم كه بسیار ناامید شدم.
حالا پرسشم از شما اینه كه شما این فیلمو كامل دیدید ؟ آیا اثرات مهمشو در زندگیتون دیدید ؟
الان كه چند سال از گذاشتن اون لینك در وب قبلیتون میگذره , كلن میشه بهم بگید نظرتون در مورد این فیلم چیه ؟ آیا به نظر شما هم غلو كرده ؟
گاهی دیگه از شدت ناامیدی در ناحیه قفسه سینم به شدت احساس تنگی نفس میكنم .
من همه دستورالعملهای این كتاب رو انجام میدم.
تابلو آرزوها ....سنگ شكرگذاری....تجسم ذهنی....تلقین مثبت....نوشتن آرزوها...همه رو مو به مو چند ماهه كه دارم انجام میدم.
اما هنوز هیچ خبری نیست .

همه ناامیدم كردند . تا رسیدم به وب شما.
نمیگم امید واهی بهم بدید اما خواهش میكنم
نظر واقعیتونو بدون تعارف واسم بنویسید .

و اگه به این فیلم باور دارید , فكر میكنید اشكال كار من در كجاست ؟

جواب من:
مشکل شما در ایمانه. یعنی مشکل همه در ایمانه. بین عمل کردن و اعتقاد داشتن و ایمان داشتن و عاشق بودن.
من نه تنها به این قانون ایمان دارم بلکه دو قانون دیگه رو هم اضافه کردم به قوانین اینجوریه زندگیم.
من وقتی کامنت شمارو خوندم متوجه یه اشتباهات ریز و بسیار مهمی شدم.
مثلا کلمه دستور العمل که استفاده کردید برای من خیلی جالب بود! تا حالا اصلا اینجوری بهش فکر نکرده بودم بعد از این همه مدت. از نظر من اینها فقط روش هایی بودن که هر کسی درک شخصی خودش رو از این قانون شرح داده بود!
دستور العملی وجود نداره. باید باور داشته باشید و خودتون رو هم جهت کنید.
من اینو قبول دارم.
1: اول بدونید که واقعا چی میخاید.
درک درست اینکه واقعا چی میخاید واقعا سخته. اکثر اوقات جیزی که فکر میکنید میخاید اونی نیست که وواقعا میخاید! مثلا یه ماشینه لامبرگینی میخاید ولی نمیتونید بدستش بیارید اما در واقع شما نیاز به توجه دارید و دیده شدن رو میخاید!
2. طلب کنید.
دنبال چیزی باشید که میخاید! همه همه همه کاری که از دستتون بر میاد در جهت طلب کردنش رو انجام بدید. خودتون رو هم جهت با خاستتون بکنید. کوتاه نیاید.
3. منتظر بمونید و اماده ی دریافت باشید. این بخش خیلی مهمه. نکته اینجاست که وقتی مراحل قبل رو درست انجام داده باشید توی این مرحله اصلا نیازی به دریافت نمیبینید! یعنی اینکه انگار همین الان اون چیز رو دارید. وقتی به چیزی که میخاید رسیدید اینقدر براتون عادیه که اونقدرها هم ذوق نمی کنید!
من به اندازه ای که به خدا اعتقاد دارم به این قانون هم اعتقاد دارم.
بخام از تجربیاتم بگم اینجا جاش نیست فقط بدونید که به هرچی خاستم رسیدم.
با اضافه کردن این نکته که فقط در موارد خاصی از این قانون استفاده کردم. جاهایی که واقعا اون شهوت خاستن رو توی خودم دیدم و عاشقی رو توی برق نگاه خودم درک کردم!
مثلا اینجوری نیست که بگید کاش یه ماشین خوب داشتم و شروع کنید تابلو آرزوها درست کنیدو سنگ بگیرید و چند وقت بعد ماشین دار بشید!
هر چیزی خاص باید باشه.
در مورد قانون جذب توضیح بیشتری نیست اما دو قانون دیگه
2. قانون وابستگی
شما به هر چیزی که وابسته باشید اون رو از دست خواهید داد. شما چیزی جدا از وابستگی هاتون هستید. شما بدون وابستگی آفریده شدید و خلاصه بگم خدا دوست داره چیزایی که شما بهشون وابسته هستید از شما بگیره و این جهان رو اینجوری آفریده
3. قانون ترس
خیلی معروفه که از هرچی که بترسید اون چیز به سرتون میاد. این قانون ترس و وابستگی و قانون جذب هر سه مورد از یک متد پیروی می کنند و اونم انرژی منفیه. که در کل انرژی منفی کار مارو خراب خواهد کرد
به هر چیزی که وابسته باشید خواهید ترسید از اینکه از دستش بدید و از هر چیزی که بترسید انرژی که از حس داشتنش بدست آوردید رو از دست خواهید داد و دست آخر خود اون چیز رو از دست خواهید داد.
و اما حرف آخر من به شما دوست عزیزم
آزاده باشید توی زندگیتون این تجربه ای بود که توی این مدت آشنایی با قانون راز یاد گرفتم
این قانون بیشتر از هر چیزی به ما یاد میده که بریم دنبال چیزهایی که میخایم و زندگی خوبی رو داشته باشیم و زندگی خوبی برای خودمون و دیگران بسازیم. نه اینکه خودمون رو وابسته ی و بازتابی از آرزوهامون بکنیم و ببینیم
وقتی به هدف می رسیم اونوقته که اون هددف رو پشت سرمون گذاشتیم. مهم اینه که با هدفمون بهترین لذت ها رو داشته باشیم چه با داشتنش چه با دنبالش بودن
بهروز باشید دوست من.
من آماده ی بحث در مورد جزعیات هم هستما!

   


نظرات()  
سه شنبه 9 اسفند 1390  04:14 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 9 اسفند 1390 04:32 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: فیلم ،

بالاخره چیزی که منتظرش بودیم به حقیقت پیوست. اصغر فرهادی و  فیلم زیبای «جدایی نادر از سیمین»  به چیزی که از نظر بنده حقشون بود رسیدند.
از صمیم قلب به همه‌ی ایرانی‌های سراسر جهان تبریک می‌گم.
احساس من به اسکار گرفتن این فیلم چیزی شاید کمی متفاوت باشه؛ شاید اگه این فیلم رو اینقدر دوست نداشتم اسکار گرفتنش برای زیاد هم فرقی نمی‌کرد، یا اگه فیلم نادرستی اسکار می‌گرفت از این اتفاق خیلی هم ناراحت می‌شدم. اما خوشحالم. خیلی هم خوشحالم
«جدایی نادر از سیمین» فیلمیه که میشه بهش افتخار کرد، در سینمایی که فیلم‌نامه‌های ضعیف دیگه صدای همه‌ی مارو در آورده بود این فیلم با فیلم‌نامه‌ی قدرتمندش آبروی سینمای مارو خرید.
فیلم رو بخاطر چیزی که داره بیان می‌کنه دوست دارم. واقعیت مردم ایران، «جدایی مردم ایران» دوست دارم.
تصویری که همیشه درباره‌ی مردم کشور در ذهن داشتم توی این فیلم دیدم. مردم بسیار خوب، بسیار آزاده و بسیار سرخورده و سردرگم؛ مردمی گم شده بین بایدها و نبایدها، بین انتخاب کردن ارزش‌ها، مردمی بریده و خسته.
مردمی جدا شده از خودشون.
تصویر این فیلم رو دوست دارم. خوشحالم که این فیلم اسکار گرفت چون می‌دونم اینطوری مردم خیلی بیشتری توی دنیا این فیلم رو می‌بینند و تصویر زیبایی رو در این فیلم هست از ما می‌بینند و مارو زیر تمام این پوست‌ها خواهند دید.
به همه‌ی ما تبریک. تبریک.

   


نظرات()  
سه شنبه 25 بهمن 1390  09:39 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 25 بهمن 1390 01:22 ب.ظ
توسط: سجاد
نوع مطلب: زندگی مثبت ،

ما یه روزی به دنیا اومدیم و یه روزی هم به سادگیه همون به دنیا اومدن از این دنیا می‌ریم.
سوال اینجاست که این وسط چه اتفاقی برای عمرمون میفته.
خیلی از ماها فقط عمرمون رو یه جوری به سر می‌کنیم. حتی گذر زمان رو هم احساس نمی‌کنیم! کار می‌کنیم و پول در می‌یاریم٬ چیزهایی رو که دوست داریم می‌خریم و می‌خوریم و می‌پوشیم٬ ازدواج می‌کنیم٬ پیر می‌شیم و می‌میریم!!
اما زندگی گذر عمر نیست.
«من نمی‌خواهیم زنده باشم؛ من می‌خواهیم زندگی کنم / والی!»
ما به این جهان نیومدیم که مثل مورچه‌های کارگر کار و کار کنیم و مثل گاو٬ شیر بدیم و بدیم و مثل الاق٬ بار بکشیم و بکشیم و پیر بشیم و بعد آخر سر ساده بمیریم. ما به این دنیا اومدیم که کشف کنیم. چیزهایی رو کشف کنیم که زندگی رو برامون می‌سازن.
ما باید یاد بگیریم دوست داشته باشیم٬ یاد بگیریم عاشق باشیم و عشق بورزیم٬ یاد بگیریم به دنبال چیزهایی که دوست داریم بریم٬ یاد بگیریم مفید باشیم٬ یاد بگیریم که در این دنیا نقش خودمون رو به خوبی ایفا بکنیم؛ نقشی از خوبی بر بوم دنیا بکشیم. باید یاد بگیریم هنرمند باشیم٬ باید تجربه کنیم٬ باید زیبایی‌های دنیا رو ببینیم و به دیگران نشونشون بدیم.
از همه مهم تر؛ ما باید زیبایی خلـــــق کنیم.
دوستان بیاید به زنده بودن اکتفا نکنیم؛ روزها خوب یا بد می‌گذرند ولی چیزی که برای ما باقی می‌مونه عشقیه که در طول سالیان عمر در خودمون جمع کردیم.
ورزش کنید٬ با هنر خلق کنید٬ کار کنید٬ تولید کنید٬ سفر کنید٬ بخورید٬ ببینید٬ بشناسید٬ لذت ببرید٬ عــــــــــاشق باشید.
.
«زندگی خیلی کوتاهه؛ بیاید عرضش رو بیشتر کنیم»

پی نوشت: ولنتاین و سپندار رو به همه‌ی هم‌وطنانم تبریک می‌گم.

   


نظرات()  
شنبه 15 بهمن 1390  05:24 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: لایف‌استایل ،

تا حالا به زمان فکر کردین؟
به گذر زمان٬ به مفهوم زمان٬ به متغییر بودن زمان٬ به «یی مساوی ام سی دو» فکر کردین!!؟
عمر ما خیلی کوتاهه. خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر خیلی چیزهای این دنیا؛ کوتاه در مقابل عمر درختا٬ خیلی خیلی کوتاه در مقابل عمر سنگ‌ها٬ بی‌نهایت کوتاه در مقابل عمر زمین٬ عمر کهکشان٬ عمر جهان٬ عمر جنتی(ن.م)!!!
یا اینکه عمر ما چقدر درازه. خیلی دراز تر از عمر یه مرغ مگس‌خوار٬ خیلی خیلی دراز تر از عمر یه پروانه٬ بی‌نهایت دراز تر از عمر یک حباب!٬ دراز تر از عمر یک ذره‌ی نوترونی
بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه من مثلا یه پروانه بودم که همه‌ی عمرم یکسال می‌شد. روزهای زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بودن؟ یه اگه یه درخت سکویا بودم که عمرم چهارهزار سال می‌شد. روزهی زندگی برام چقدر کوتاه یا طولانی بود؟
این روزها به این فکر می‌کنم که عمر من خیلی کوتاه٬ خیلی کوتاه برای این همه کاری که توی دنیا هست که می‌تونم انجام بدم ولی نمی‌رسم که انجام بدم. برای این همه عشقی که پخش شده توی دنیا ولی نمی‌تونم به اندازه‌ی کافی بردارم. ۱۰۰ سال خیلی کمه. خیلی کمه واسه‌ی دیدن دیدنی‌ها٬ واسه یاد گرفتن٬ واسه احساس کردن. واسه کشف کردن دنیا.
و چقدر زود می‌گزره این عمر ما اصلا نفهمیدم که امسال چطوری گذشت٬ یا سال قبلیش٬‌ یا ۲۳ سالی که گذشت. فقط اینو فهمیدم که اگه یه طرفین وسطین بگیرم جواب معادله همش مثل یه گرز توی سرم می‌زنه که وقت نداری سجاد. وقت خیلی کمه.
هنوز با کایت پرواز نکردی٬ هنوز قواصی نکردی٬ هنوز از اورست بالا نرفتی٬ یه دل سیر خاویار نخوردی٬ هنوز تیکه‌ی گمشدت رو پیدا نکردی٬ هنوز تما فستیوال‌های موسیقی دنیا رو نرفتی٬ هنوز اقیانوس رو با قایق نگشتی٬ هنوز.... هنوز برای هیچکدوم از اینا به اندازه‌ی کافی پول جمع نکردی.
من به زمان خیلی بیشتری احتیاج دارم. تا ابدیت خودم رو بسازم.
.
.
بیست سال دیگر شما از کارهایی که انجام نداده‌اید بیشتر ناامید خواهید بود تا از کارهایی که انجام داده‌اید. بنابراین قلابها را باز کنید. از لنگرگاه امن دور شوید. بادبانها را در مقابل باد قرار دهید. سیاحت کنید. رویا ببینید و اکتشاف کنید. «مارک تواین»


   


نظرات()  
پنجشنبه 19 اسفند 1389  11:40 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

«داستان عشق»همه‌ی ما این آهنگ رو با نام “Love Story” می‌شناسیم. این آهنگ یک حس نوستالوژیک برای همه‌ی ما داره٬ سخنی که از دل برآید٬ لاجرم برر دل نشیند. به یاد گذشته به یاد این اهنگ افتادم. دلم خیلی تنگ شد.

می‌تونید این آهنگ رو از لینک زید دانلود کنید.

دانلود / Download

Andy Williams – Love Story (Where Do I Begin) lyrics

Where do I begin to tell the story

Of how great a love can be

The sweet love story that is older than the sea

The simple truth about the love she brings to me

Where do I start

With her first hello

She gave a meaning to this empty world of mine

There’ll never be another love another time

She came into my life and made the living fine

She fills my heart

She fills my heart

with very special things

With angel songs, with wild imaginings

She fills my soul with so much love

That any where I go

I’m never lonely

With her around who could be lonely

I reach for her hand. It’s always there

How long does it last

Can love be measured by the hours in a day

I have no answers now but this much I can say

I know I’ll need her until the stars all burn away

And she’ll be there

How long does it last

Can love be measured by the hours in a day

I have no answers now but this much I can say

I know I’ll need her until the stars all burn away

And she’ll be there

از کجا آغاز کن؟ برای بیان این داستان

که عشق می‌تواهد چقدر عظیم باشد.

داشتان عشقی شیرین٬ که کهن تر از دریاست

حقیقت ساده‌ای درباره‌ی عشق٬ که او برای من به ارمغان آورد

از کجا شروع کنم؟

با اولین سلام او

به این دنیای خالی من معنا بخشید

هرگز عشقی دیگری نخواهد بود در زمان دیگری

اون به درون زندگی من آمد٬ و زیستنم را عالی کرد

او قبلم را پُر کرد

او قلبم را پُر کرد

با چیزهای خیلی مخصوص

با صدای فرشتگان٬ پندارهای خودرو(وحشی)

او روحم را با عشقی فراوان پر کرد

که هرجا بروم

وقتی که او کنار من است٬ چه کسی بیکس خواهد بود

من به دستان او نائل شدم٬ آنها همیشه اینجا هستند

چقدر به درازا کشید

عشق می‌تواند با ساعت‌های روز سنجیده شود؟

حالا هیچ جوابی ندارم٬ اما این تمام چیزی است که می‌توانم بگویم

می‌دانم که به او نیاز خواهم داشت تازمانی که ستارگان بسوزند و ناپدید شوند

و او آنجا خواهد بود

چقدر به درازا کشید

عشق می‌تواند با ساعت‌های روز سنجیده شود؟

حالا هیچ جوابی ندارم٬ اما این تمام چیزی است که می‌توانم بگویم

می‌دانم که به او نیاز خواهم داشت تازمانی که ستارگان بسوزند و ناپدید شوند

و او آنجا خواهــــــــــــد بـــــــــــــــــــــــــــود

   


نظرات()  
پنجشنبه 30 دی 1389  11:33 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد
نوع مطلب: هنر و ادبیات ،

عکاسی یعنی هنر خوب دیدن٬ چیزی که منو همیشه به وجد میاره. با دیدن عکس‌های خوب٬ موقعیت‌‌های خوب و زاویه‌های خلاقانه واقعت لذت می‌برم. وقتی که می‌تونی چیزهای خوبی رو که می‌بینی ثبت کنی و به یاد بیاری که اینجا بودی٬ به یاد بیاری که چه لحظه‌های زیبایی رو گذروندی. هنر عکاسی رو بخاطر ارتباطش با زندگی و جهان پیرامونم خیلی دوست دارم.

وقتی که همه به یک نقطه‌ی یکسان نگاه می‌کنند٬ شاید افراد زیادی فقط یک چیز رو ببینند ولی عکاس چیزی رو می‌بینه که دیگران به سادگی نمی‌بینند؛ با عکس گرفتن از همون  سورژه‌ی یکسان و عکسی متفاوت عکاس می‌تونه احساس متفاوتی رو در شما ایجاد کنه. می‌شود با دیدن صحنه‌ی خندیدن یک کودک غمگین شد و یا با دیدن صحنه‌ی گریه کردن یه داغ‌ دیده شاد شد.

بزرگترین مانعی رو که تا به‌حال در عکاسی پیشرفت خاصی نکردم اولی از همه خودم می‌دونم. باید اعتراف کنم که اگه برای این هنر انرژی و زمان مورد نیاز رو در کمترین حدش صرف می‌کردم الان خیلی پیشرفت کرده بودم. اگه بگم نبود یک دوربین مناسب و مشکلات اقتصادی دروغ گفتم! چون مبالغ خیلی بیشتری رو به سادگی صرف کارهای بی‌اهمتی کردم. شاید همین نوشته انگیزه‌ای باشه برای کمی بهتر شدن در چیزی که دوست دارید نه فقط برای لذت دیدن٬ بلکه برای لذت خلق کردن.

بعد از در دسترس بودن تلفن‌های همراه با قابلیت عکس گرفتن تجربیات خودم رو از عکاسی داشتم؛ همیشه از این لذت بردم . دوست داشتم که در عکاسی بهتر بودم و کارهای بیشتر و بهتری خلق کرده بودم٬ ولی افسوس که از زمان‌های زیادی که به هدر رفتند. تلاش‌های خودجوشی در این ضمینه داشتم. ناخودآگاه خلق کردم٬ تصاویری که هنوز و هنوز از دیدنشون لذت می‌برم. کارهای من رو می‌تونید در آلبوم فلیکرم ببینید.

موفق ترین افراد کسانی هستند که به کار خودشون عشق می‌ورزند٬ همین علاقه باعث می‌شه که پیشرفت کنند و خیلی بالاتر از کسانی قرار بگیرند که بخاطر گذران زندگی دست به کاری می‌زنند. بهانه‌ی نوشتن این پست٬ خوندن مطلبی بود در مورد راه‌های کسب درآمد از طریق سایت‌های مبادله‌ی عکس‌های حرفه‌ای در اینترنت بود. این چقدر جالبه که بتوانیم از کاری که بهش عشق‌داریم کسب درآمد هم داشته باشیم.

کلام آخر اینکه٬ از همین الان به یک برنامه‌ی بلند مدت پس‌انداز  برای خرید یک دوربین عکاسی خوب طراحی کردم. نه بصورت حرفه‌ای٬ اما دوست دارم اینکار رو دنبال کنم و تصاویر بهتری خلق کنم. تصاویری که به یادم بیارند که زندگی زیباست. تصاویری که لبخند بروی لب‌‌های مردمانی با ذهن زیبا بیارند.

   


نظرات()  
چهارشنبه 22 دی 1389  11:12 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: سجاد

بالاخره بعد از این همه سال خدا قسمت ما هم کرد, بالاخره نمردم  و دوباره رفتم زیارت امام رضا, بالاخره ما هم لایق طلبیدن آقا امام رضا شدیم. بلاخره دل ما هم دلدار شد.

از خدا میخام که برای همه ی شما عزیزان سعادت دیدار امار رضا رو بزودی فراهم کنه.

با کلی فراز و نشیب رفتیم زیارت, یک هفته ای کل سفرمون طول کشید و کلی لذت بردیم . از کرمانشاه با اتوبوس رفتیم تهران و از اونجا با قطار رفتیم مشهد, همینطورم برگشتیم. وقتی که به تهران رسیدیم 7 ساعتی وقت داشتیم تا سوار قطار بشیم, صبح با دامادمون رفتیم منطقه 11 پستی تهران نزدیک میدان توپخانه یا همون امام خمینی جدید کارت سربازیم رو که توی سفِر شمال گم کرده بودم تحویل گرفتم, داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. خدایی خیلی سخت بود که کارت سربازیم رو دوباره بگیرم کلی هزینه و وقتم رو تلف می کردم, خدا خیر بده اون کسی رو که پیداش کرد و انداختش توی صندوق پست. البته این گم شدن و اداره ی پَستم داستانی داره که شاید بعد در موردش نوشتم که چه دردسری شد واسم.

خلاصه ساعت 4 سوار قطار شدم, درجه 1 تهران مشهد. اول بگم که خیلی حال کردم, اولین باری بود که سوار قطار شده بودم, حس خیلی خوبی بهم داد. بخاطر نفرتی که از اتوبوس داشتم همیشه از مسافرت فراری بودم چون خیلی کم فرصت می شد که با خودرو شخصی بریم جایی؛ اما از قطار خیلی لذت بردم, خیلی راحت بود و دست شویی هم داشت. خسته هم میشدم کمی راه میرفتم, رستوران, از همه مهم تر تخت برای خوابیدن, همه و همه قطار رو برای من خیلی ایده آل کرده بود؛ کمی کند بود ولی من از همین کند بودنش خیلی لذت می بردم, ساعت ها کنار پنجره به حرکت آروم قطار توی کویر خیره شدم.

اولین باری که حرم رو دیدم نفسم بالا نمیومد, اشک توی چشمام جمع شده بود. چشمامو بستمو توی دلم آروم گفتم “السلام و علیک یا امام رضا”

حدود ساعت 3 شب بود که به مشهد رسیدم, سوار تاکسی شدیم و رفتیم نزدیک ترین جا به حرم, نزدیک ورودی شیخ طوسی یه هتل آپارتمان گرفتیم, 6 نفر بودیم و برای 5 شب 175 هزار تومن طی کردیم. جای بدی نبود. راحت بودیم. صبح اولین کاری که کردیم همه دوش گرفتیم و غسل کردیم. بعد همگی به سمت حرم راه افتادیم. راجع به جنبه ی معنوی و حال و هوای  روحانی این سفر میخام توی پست دیگه ای بنویسم. به گفتن همین بسنده می کنم که این سفر برام مثل یه رویا بود. انگار خواب بودم؛ نه اینکه الان احساس کنم که مثل خواب بوده, وقتی توی مشهد بودیم هر لحظه دچای یجور توهم فانتزی بودم, یه حس خیلی عجیب, احساس می کردم که زمان خیلی کند حرکت می کنه.

اولین بار رفتم داخل حرم, همه با هم رفته بودیم, وارد که شدیم زبونمون بسته شده بود, خیلی برام جالب بود توی چند ساعتی که اونجا بودیم کمترین مقدار مکالمه رو داشتیم, انگار کسی بهمون گفته بود اگه حرف بزنیم حرمت اونجا رو میشکنیم, هرچی بود خیلی دوستش داشتم. خیلی وقت بود که نماز نخونده بودم؛ رفتیم برای زیارت زَری؛ بخاطر اذان ظهر ورودی رو بسته بودند. قبلا وضو نگرفته بودم اما یادم اومد که غسل کردم پس احتیاجی به وضو نبود, دو رکت نماز به نییت زیارت خوندم  و پشت سرشم نماز ظهر و عصر, اصلا باورم نمیشد که دوباره دارم نماز می خونم! توی تمام این چند روزی که اونجا بودیم همه ی اذان های صبح رو کامل گوش دادم و بعدش نماز صبح رو خوندم, همه ی نمازهامو اول وقت خوندم.

حرم زیبا بود, زیبا تر از اونچه که تصورش رو می کردم, زیبایی که با کلی انرژی مثبت روحانی, با مردمانی خوب و متفاوت پر شده بود, با تمام وجودم احساس آرامش می کردم؛ احساس می کردم که تا ابد می تونم توی این وضعیت بمونم و گذر زمان رو باز هم احساس نکنم, مومیایی شده بودم.

بیشتر وقت سفرمون به خرید و زیارت گذشت, بخاطر فصلی که رفته بودیم زیاد جاهایی به نظرمون نرسید که واسه تفریح بریم, تقریبا هیچ جا!  خیلی دوست داشتم که به این سرزمین موج های آبی برم یه حالی به خودم بدم ولی از بدشانسی بنده,  از همون روز اول دچار چنان سرماخوردگی شدم که نگو و نپرس, کار کشید به آمپول و قرص و استراحت؛ تنها جایی که دوست داشتم برم اونجا بود که نشد, جاهای دیگه واسم مالیده بود, باغ وحش که دیدن نداشت, چند تا حیون بیچاره که بدست انسانِ نامرد اسیر شده بودند و در حال هر روز عذاب کشیدن بودند. کل کار خارج برنامه ی ما شد دیدن کردن از دوتا پاشاژ تقریبا معروف توی مشهد که یکی از اقوام بهمون معرفی کرده بود “الماس شرق”  و “پروما” کا بازدید از الماس شرق رو به شدت توصیه نمی کنم, هیچ چیز جالبی نداشت بجز همون آب نمای دخلش که بعضی وقتا تا آخرین طبقه آب رو با فشار بالا می برد, کارِ خوبی بود؛ ولی پروما خیلی جای جالبی بود, قیمت ها هم بالا نبود, به نظر من که مناسب میومد نسبت به زیباییشون. “بازار رضا” و خیابونای اطراف حرم رو هم کلی گَز کردیم.

واسه هیشکی هیچی نگرفتم, بجز یه هدیه ناقابل واسه “اون”. اتفاقا خوشش اومد, خودمم خیلی دوستش داشتم. یه ساعت خوشگل واسه خودم گرفتم و دوتا بولیز جالبم گرفتم که کلی خرج روی دستم گذاشت. مَخلَص کلوم مشهدم مثل همه جای ایران کلی خوبی داشت و کلی بدی, شهر خوبی بود که مدیون امام رضاست, کاش مردمش بیشتر قدر بدونند. از تهران که کلی ازش بدم میاد خیلی بهتر بود البته, فقط من نفهمیدم که چرا همه یا عرب بودن یا تُرک! راستش رو بخاید توی شهرای ایران یه مشکل هست, همشون پُرِ ایرانین!

   


نظرات()  
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

علاوه بر زندگی